ما از این گروه خوشمون میاد


متن ترانه somewere i belong در ادامه مطلب


متن ترانه somewere i belong در ادامه مطلب
خانه سیاه است نام یک فیلم مستند است که فروغ فرخزاد در دهه ۱۳۴۰ درباره جذامخانه بابا باغی نزدیک تبریز ساختهاست. این فیلم به سفارش انجمن کمک به جذامیان در شرکت گلستانفیلم ساخته شدهاست. این فیلم مستند، برنده جایزه فستیوال اوبرهازن شد و به عنوان یکی از بهترین آثار مستند سینمایی تاریخ ایران شناخته شده است.
گونه ای گریز از دلهرۀ مدام . تاب بیم را نیاوردن . فرار از احتمال رویارویی با قدرتی که خود را شکستۀ محتوم آن میدانی و در جاذبۀ آن چنان دچار آمده ای که می پنداری هیچ راهی به جز جذب شدن در او نداری . پناه ! چه خوی و خصال شایسته ای که به او نسبت نمی دهی ؟! او - قدرت چیره - برایت بهترین می شود ؛ زیباترین و پسندیده ترین ! آخر جواب خودت را هم باید بدهی ! اینجا نیز حضور موذی خود ، آرامت نمی گذارد . دست و پا می زند که خود را نجات دهد . آخر نمی توانی که ببینی که ناروا رفتار می کنی ! پس ، به سرچشمه دست می بری . به قدرت ، جامۀ زیبا می پوشانی . با خیالت زیب و زینتش می دهی تا پرستش و ستایش به دلت بنشیند .
محمود دولت ابادی


با من چه کردهای؟
عباس معروفی

معنی بیت اول : تو در اسمان من در گرگ و میش هوا مثل ابری میمانی و شکل ورنگ تو انگونه است که من می خواهم )
با یک نگاه.

ماموریت های کاری او برای بانک جهانی که معمولا به کشورهای افریقایی بود، سرآغاز علاقمندی و گرایش به عکاسی در او شد و در طی یکی از همین ماموریتها درست هنگامی که 30 سال تمام داشت در سال 1973 به عکاسی روی آورد.



الفبای درد از لبم می تراود
نه شبنم ، که خون از شبم می ترواد
سه حرف است مضمون سی پاره ی دل
الف ، لام ، میم. از لبم می تراود
چنان گرم هذیان عشقم که آتش
به جای عرق از تبم می تراود
ز دل بر لبم تا دعایی بر آید
اجابت ز هر یاربم می تراود
ز دین ریا بی نیازم ، بنازم
به کفری که از مذهبم می تراود
قیصر امین پور
چند وقته زده به سرم هر وقت میرم بیرون به همه ادما راه میدم به هر کی می خواد دور بزنه هرکی می خواد از پارک بیاد بیرون هر کی می خواد بپره تو خیابون یا پارک کنه خلاصه اینقد اینکارو میکنم که ماشینای پشت سرم به نشانه حماقت من برام بوق میزنن یا دنده عقب میگیرن و سبقت میگیرن و یه فحش نثارم میکنن (اینقد کیف داره)
ولی حالا بگم از اوناییکه بهشون راه دادم اگه گودزیلا دیده بودن اینقد متعجب نمیشدن

یه چیزیکه بیشتر از هر چیزی بهم حال داده تاحالا اینه که پشت چراغ قرمز یه نگاه عاقل اندر سفیه به ماشین کناری بندازم و صدای موزیکو بلند کنم که انگار اصلن برام مهم نیست و بعد دستمو بذارم روی دنده و چند بار گاز بدم کافیه یه خانم اینکارو بکنه اونوقته که شعله های استارت مسابقه رالی زده میشه و بعد چند سانتم بری جلو تر از طرف وایسی بعد که چراغ سبز شد و طرف با سرعت ۲۰۰تا تیک اف کرد تو با سرعت لاک پشتی و بادنده صفر حرکت کنی و اونو تو رالی تنها بذاری
بازم میگم نمیدونم تو دوران کودکیم چه اشتباهی شده
البته سرعت دانلود خیلی کم هست ولی اگه دوست دارید یه سری به لینک زیر بزنین و هر موضوع که دوست داشتید رو دانلود کنید و گوش بدین و اگه دوست داشتین نظر بگین
سعی میکنم اگه در حین گوش کردن صحبتها به نکته جالبی رسیدم براتون بگم
ولی اون گرایشی که منو همیشه مجذوب خودش کرده عکاسی منظره است.
ویکی از استادان این رشته انسل ادامز

....................................................................
زندگینامه جناب استاد :
انسل آدامز ۲۰ فوریه ۱۹۰۲ در سانفرانسیسکو به دنیا آمد. پدرش تاجری بود به نام چارلز هیچکاک آدامز. ۱۲ ساله بود که پدر و مادرش به استعداد او در موسیقی پیبردند و مشغول یادگیری پیانو شد. در سال ۱۹۱۶ به عکاسی علاقه مند شد. اولین گزارش تصویریاش را در ۲۰ سالگی به چاپ رساند. اما هنوز آن قدر شیفته عکاسی نبود که پیانو را رها کند، تا آن جا که در ۲۳ سالگی هنوز تصمیم داشت یک پیانیست شود. ۵ سال بعد که با عکاس برجسته آمریکایی پل استراند ملاقات کرد، مصمم شد عکاس شود. از آن به بعد نمایشگاههای زیادی برگزار کرد و مجموعهها و گزارشهای تصویری متنوعی از آمریکا به چاپ رساند. چاپ کتاب مقدمهای بر عکاسی، تأسیس بخش عکاسی موزه هنرهای مدرن نیویورک و برگزاری نمایشگاه انفرادی مکان آمریکایی، از فصلهای کارنامه عکاسی او هستند. انسل آدامز ۲۲ آوریل ۱۹۸۴ در سن ۸۲ سالگی بدلیل نارسایی قلبی که در اثر سرطان وخامت یافته بود درگذشت.
.......................................................


در ادامه یک مقاله از استاد عزیز و گرامی : کیارنگ علایی درباره نقد آثار ادامز رو میذارم
یادش به خیر کاش گروه modern talking از هم نمیپاچید من دوران نوجوانی خوبی رو با کلیپاشون داشتم.
البته برای این موزیک ،ویدیوهای زیادی ساخته شده ولی من اون ورژنی رو دوست دارم که یه زن سیاهپوست وسط شهر سردرگمه و یه دفعه یه آدم چاق میاد و نقابشو در میاره و لباسشو و میشه سیاهپوست گروه و شروع میکنه به خوندن


مایبریجاستنفورد از صاحبان موسسات خط اهن و عاشق اسب و بنیانگذار داشنگاه استنفورد بود.
او با شخصی در مورد اینکه آیا اسب هنگام یورتمه رفتن هر چهار سمش را در آن واحد از زمین بلند می کند یا نه بحث داشت.و سر این موضوع 25 هزار دلار شرط بندی کرده بودند.استنفورد ، مایبریج را به کار گماشا تا روی این موضوع تحقیق کند.
مایبریج از یک پس زمسنه سفید استفاده کرد و دوربینها را طوری طراحی کرد که هنگام حرکت اسب یکی یکی نخهای بسته شده در مسیر پاره شود و دوربینها بطور الکترونیکی به کار بیوفتند .عکسهای او آشکار کرد اسب چه در حال یورتمه و چه در حال تاخت هر چهار سمش را در آن واحد از روی زمین بلند میکند و استنفورد شرط را برد

مایبریج سپس با کمک هزینه دانشگاه پنسیلوانیا عکس از انواع حیوانات و مردان و زنان و بچه ها در حال حرکت برداشت.
![]()



دیدم روی پله ها ایستاده و بر خلاف جهت مردم که رو به بالا میرن می خواد بیاد سمت من داره به من نگاه میکنه که کمکش کنم ولی جمعیت بهش تنه میزنه و اون هی می خوره زمین و دوباره بلند میشه و بهم زل میزنه
تاحالا شده تو خواب گریتون بگیره واقعن اشک بریزین
آجان من (تبریزیا به پدر بزرگ میگن آجان) از اون دسته ادمایی بود که بعد از بازنشستگیش نشست تو خونه و شروع کرد به مطالعه و تلویزیون دیدن . هرچی بهش میگفتیم بلند شو برو بیرون خرید یا با دوستات برو گردش یا پارک گوش نمیکرد.(مامانمم دقیقا پا گذاشته جای پای اون و این منو عذاب میده از روزیکه بازنشسته شده نشسته پای گوشی لعنتیش بازی انگری برد میکنه)
خلاصه آجان حرف گوش نکن ما کم کم الزایمر گرفت البته اولا شدید نبود فقط گاهی مارو یادش نمیومد مثلا با ما که فارس بودیم ترکی حرف میزد یا با اون نوه هاش که ترک بودند فارسی حرف میزد و برای اینکه ضایع نشه اسممونو صدا نمیکرد مام به رومون نمی اوردیم
ولی بعدن حالش خراب تر شد حدود یه سال اصلن دیگه حرف نمیزد فقط مینشست یه گوشه و تسبیح میگردوند و ذکر میگفت اگرم آشغالی ریخته شده بود رو زمین بر میداشت تو دستش نگه میداشت تا یکیرو ببینه بده بهش
شاید برای بقیه نوه هاش این تغییرات اصلن مهم نبود اونا میومدند و دور هم تو یه اتاق دیگه مینشستن و میگفتن و میخندیدند ولی برای من که تمام دوران کودکیم با اجان خاطره دارم به این راحتیا نبود (آخه من سن فسیل رو دارم تو نوه ها)
میرفتم به گلدونای اجان آب میدادم و بعدم کلی تو حموم یواشکی گریه میکردم و کلیم مینشستم تا قرمزی چشمام بره بعد میومدم بیرون
درسته که اجان خیلی سخت گیر و کمی بداخلاق بود ولی خیلی دوسش دارم خیلی چیزا ازش یاد گرفتم و بهش مدیونم
بعدش حال اجان بدتر شد و زمین گیر شد .میدونم مریض داری سخته - وحشتناکه - غیر قابل تحمله
اونم مریضی که زمین گیر شده باشه و اختیار خودشو نداشته باشه
یادم میاد پارسال زمستون با هر بدبختی بود مرخصی گرفتم رفتم تبریز به آجان به بدم بخوره
شنیده بودم اگه به مریض به بدن جون میگیره
وقتی رسیدم اونجا کف کوچه رو نیم متر برف گرفته بود و شیشه ها بخار کرده بودند
ولی زن آجان نذاشت بهش به بدم فکر کنم تو دلش گفت : آخه اگه اون جون بگیره من بازم باید ازش نگه داری کنم
بازم میگم مریض داری وحشتناکه
ولی وقتی بهش گفتم تو دهات ما میگن ادم مریض برای اینکه بمیره هم باید جون داشته باشه بذار یکم بهش به بدم راضی شد
یه روز تو آشپزخونه داشتم یه چیزی کوفت میکردم از دستم افتاد و رفت زیر میز رفتم در بیارمش دیدم کلی استکان و نعلبکی و سماور و قند و چایی اونجا امادس به زنش گفتم مراسمی چیزی دارید ؟
گفت : نه برای مراسم اجانه
من اتاق دور سرم گشت آخه اجان من هنوز زنده بود و نفس میکشید و با چشماش یه چیزی بهم میگفت
از اون سری که برگشتم خونه همش دعا میکردم اجان زودتر بمیره دعا میکردم تصور میکردم عید که همه اونجاییم و دور اجان حلقه زدیم بمیره و حداقل دم مرگ بچه هاشو دور هم ببینه تو روزای سلامتیش که این ارزوش براورده نشد و اون همیشه تنها موند تا مجبور شد بره این زنه رو بگیره
برای همین به هر زور و اصراری بود کل فامیلو عید کشوندم تبریز
ولی خدام نامردی نکرد اولین و تنها ارزوییکه خدا برام عینشو که تو خیالم بود براورده کرد همین بود
از روزیکه همه تو خونه بودن و داشتن یه کارایی میکردن
بعضیا اصلن دلشون نمیومد به اجان دست بزنن انگار جزام داره البته دست خودشون نیست
من پیش اجان بودم اون دوروز بود که به کما رفته بود و چشماشو باز نکرده بود یه دفعه چشماشو باز کرد و بهم نگاه کرد .دستش تو دستم بود یه دفعه رنگش سفید شد و بعدم مرد . من دادنزدم که بقیه رو جمع کنم هیچی نگفتم فقط اشک میریختم و تو اون یه دقیقه لعنتی جون دادنشو نگاه میکردم. من عوضی
از اون روز هیچوقت نتونستم خودمو ببخشم
نمیدونم چطوری تونستم ارزوی مرگ عزیز ترین کسمو بکنم
بیشتر شبا خواب میبینم پدربزرگمو دارن میذارن تو قبر و اون نمی خواد بره و ما روش زنده زنده خاک میریزیم
امیدوارم هیشکی تو این شرایط قرار نگیره
موفقیت جهانی او در این راه مرهون جسارت و اتكای او به خود و همچنین قدرت وی در برقراری ارتباط سریع و عمیق با سوژه هایش است.
مارك برای دستیابی به اهدافش انسان هایی را انتخاب كرد كه نه تنها در حاشیه جوامع اصلی، كه در حاشیه جوامع ابتدایی و بدوی خویش نیز قرار داشتند و به همین دلیل است كه بخش عمده ای از عكس های او را تصاویر تاثیرگذاری از بیماران روانی، تن فروشان، كودكان فراری و بی خانمان هایی از جوامع و فرهنگ های مختلف تشكیل می دهند.
مارك چند سال بر روی پروژه های عكاسی از فرهنگ مردان زن نما و زنان مرد نما، تظاهرات موافقان و مخالفان جنگ، جنبش زنان، كمدین های مقلد و دلالان ازدواج در خیابان چهل و دوم، وقت گذاشت و كار كرد.
نكته برجسته و مشترك اكثر كارهای او پرداختن به حواشی دور از جریان اصلی اجتماع است: «فقط مردم حاشیه اجتماع برای من مهم هستند. من حس نزدیكی و قرابت زیادی با مردمی كه جایگاه برجسته ای در اجتماع نداشته اند، دارم، آنچه كه من بیش از هر چیزی به دنبال نشان دادن آن هستم، زندگی و موجودیت این مردمان است.»
نقطه عطف عكاسی سینمایی او در سال ۱۹۷۳ و هنگامی كه با میلوش فرومن در فیلم «Taking Off» همكاری می كرد رقم خورد.
مارك از فورمن تقاضا كرد تا در فیلم بعدی او «پرواز بر فراز آشیانه فاخته»
كه در بیمارستان روانی اورگان فیلمبرداری می شد نیز همكاری كند، این فیلم
بودجه ای برای استخدام یك عكاس نداشت و مارك فقط در ازای دریافت هزینه هایش
به عكاسی از این فیلم پرداخت:«همیشه دلم می خواست از یك بیمارستان روانی
عكاسی كنم. سلامت و بیماری های روانی همیشه برایم مهم و جالب توجه بوده
است.»
مارك در خلال عكاسی فیلم توانست با ماموران و مدیران آسایشگاه روانی ای كه
به شدت محافظت می شد طرح دوستی بریزد و با نفوذ به سلول ها و اتاق هایی كه
بیماران روانی در آنها نگهداری می شدند، عكس های منحصربه فردی از اجتماع
بیماران روانی تهیه كند كه بعدها در كتاب «سلول ۸۱» به چاپ رسیدند.سلول ۸۱
محلی مرموز برای نگهداری زنان روانی بود كه تحت محافظت ویژه قرار داشت، با
این حال مارك مدت یك ماه در این محل ماند و با زنان روانی ساكن آن زندگی
كرد و قدرت شگفت انگیز خود را در نزدیكی به سوژه نشان داد.فعالیت
فتوژورنالیستی او در همین دوران و با همكاری با مجلاتی مانند مچ (پاریس)
نیویوركر و لایف شكل گرفت اما كارهای عمیق و غیراحساسی او چندان در مجلات
منتشر نشدند و سراغ آنها را باید بیشتر در نمایشگاه ها و كتاب های او گرفت.
این بانوی عكاس ۶۴ ساله بیش از ۳۰ سال به عنوان عكاس و فتوژورنالیست به سراسر جهان سفر كرده و پس از آنكه مدتی به عضویت آژانس عكس «مگنوم» درآمد، در سال ۱۹۸۱ شركت خودش را به ثبت رساند و تاسیس كرد.شهرت او به طور عمده به خاطر مجموعه عكس هایش از هندوستان، به ویژه پروژه «مادر ترزا» و تن فروشان بمبئی است. ورود او به اجتماع تن فروشان بمبئی و عكاسی از آنها ده سال طول كشید.
امشب داشتم تو وب یکی از دوستان نظر میدادم که دیدم یه دوستی با نام روزگار انسانیت نظرای جالب داده گفتم برم به وبش یه سر بزنم خیلی باحال و زیبا بود ودر همین حال بود که یه مطلب خوندم با عنوان انشای یک دختر ده ساله
یادم به اونروزی افتاد که به شاگردام تو کلاس گفتم می خواید چیکاره بشین در آینده
من 26 شاگرد دارم که کلاس پنجم بودن پارسال
10تاشون خیلی خوب بودن و 5 تاشون خوب و 5 تاشون قابل قبول و بقیه نیاز به تلاش بیشتر (اینا به جای نمره اومده برای توصیفی کردن کارنامه ها )
هیچوقت اونروزو یادم نمیره از برای خدا که شده هیچکدوم حتی نگفتن می خوان دکتر و مهندس بشن دلم خوش باشه .فقط خندان که از نیاز های کلای بود دست گرفت و گفت : خانم می خوام معلم بشم مثل شما
شاگرد اول کلاس (ازرمی ): خواننده
شاگرد دوم کلاس (فرجی ) : بازیگر
و... الی آخر همه یا خواننده یا بازیگر می خواستن بشن
البته این مطلب که الان در ادامه میذارم به خوانندگان و بازیگران عزیز توهین نشه و برنخوره ولی خیلی باحال بود از دلم نیومد نذارمش تو وب

می خواهم فاحـــشه بشوم...
می خواهید در آینده چه کاره بشوید . الگوی شما چه کسی است ؟
"شاید اولین باراست که یک دخـــــــــتر بچه ده ساله چنین شغلی را انتخاب کرده .
" خوب نمی دانم که فاحـــــــــشه ها چه کار می کنند ... ( معلومه که نمی دانی )
ولی به نظرم شغل خوبی است . خانم همسایه ما فاحشه است.
این را مامان گفت. تا پارسال دلم می خواست مثل مادرم پرستار بشوم.
پدرم همیشه مخالف است. حتی مامان هم دیگر کار نمی کند.من هم پشیمان شدم.
شاید اگر مامان هم مثل خانم همسایه بشود بهتر باشد او همیشه مرتب است.
ناخن هایش لاک دارند و همیشه لباس های قشنگ می پوشد.
ولی مامان همیشه معمولی است. مامان خانم همسایه را دوست ندارد.
بابا هم پیش مامان می گوید خانم خوبی نیست.
ولی یک بار که از مدرسه بر می گشتم بابا از خانه آن خانم بیرون آمد.
گفت ازش سوال کاری داشته. بابای من ساختمان می سازد.مهندس است.
ازش پرسیدم یعنی فاحشه ها هم کارشان شبیه مهندس های ساختمان است؟
خانم همسایه هنوز دم در بود. فقط کله اش را می دیدم. بابا یکی زد در گوشم ولی جوابم را نداد.
من که نفهمیدم چرا کتکم زد. بعد من را فرستاد تو و در را بست.
... من برای این دوست دارم فاحشه بشوم چون فکر می کنم آدم های مهمی هستند.
مامان همیشه می گوید که مردها به زن ها احترام نمی گذراند.
ولی مرد ها همیشه به خانم همسایه احترام می گذارند مثلا همین بابای من.
زن ها هم همیشه با تعجب نگاهش می کنند،شاید حسودی شان می شود چون مامانم می گوید زنها خیلی به
هم حسودی می کنند.
خانم همسایه خیلی آدم مهمی است. آدم های زیادی به خانه اش می آیند. همه شان مرد هستند.
برای من خیلی عجیب است که یک زن رئیس این همه مرد باشد.
بعضی هایشان چند بار می آیند. بعضی وقت ها هم این قدر سرش شلوغ است که جلسه هایش را آخر شب
ها تو خانه اش برگزار می کند. همکار هایش اینقدر دوستش دارند که برایش تولد گرفتند.
من پشت در بودم که یکی از آنها بهش گفت تولدت مبارک. بابا می خواست من را ببرد پارک، بهش گفتم
امروز تولد خانم همسایه است. گفت می داند.
آن روز من تصمیم گرفتم فاحشه بشوم چون بابا تولد مامان را هیچ وقت یادش نمی ماند.
تازه خانم همسایه خیلی پول در می آورد. زود زود ماشین هایش را عوض می کند.
فکر کنم چند تا هم راننده داشته باشد که می آیند دنبالش. این ور و آن ور می برند.
من هنوز با مامان و بابا راجع به این موضوع صحبت نکردم.
امیدوارم بابا مثل کار مامان با کار من هم مخالفت نکند."
این روزها اگه از گلشیفته فراهانی خیلی خبر میشنویم بهتره از مریم میرزاخانی هم بگیم
اگه کلیپ لباس دراوردن گلشیفته تو گوشیامون بلوتوث میشه خوبه اسم مریم رو هم شنیده باشیم

خانم پروفسور میرزاخانی که در ایام تحصیل در دبیرستان «فرزانگان» تهران، برنده مدال طلای دو «المپیاد بینالمللی ریاضی» در سالهای ١٩٩۴ (هنگکنگ) و ١٩٩۵ (کانادا) شده بود، پس از تحصیل تا مقطع کارشناسی در ایران (دانشگاه صنعتی شریف)، با در دستداشتن بورسیه (فلوشیپ) «شایستگی» دانشگاه «هاروارد»، به آمریکا رفت و در سال ٢٠٠۴، با مدرک دکترای ریاضی از این دانشگاه فارغالتحصیل شد.
«مریم میرزاخانی» که به انتخاب مجله معتبر «پاپیولر ساینس»(Popular Science) در سال ٢٠٠۵، به عنوان یکی از ده «استعداد درخشان» جهان معرفی شده بود، در سال ٢٠٠٩ نیز جایزه «بلومنتال» «انجمن ریاضی آمریکا» را به خود اختصاص داده بود.
خانم میرزاخانی از جمله بازماندگان سانحه غمانگیز سقوط اتوبوس حامل نخبگان ریاضی دانشگاه صنعتی شریف به دره در اسفندماه ١٣٧۶ است
بر خوردم متاسفانه بنابر قوانین جمهوری ما هیچ عکسی از اون تو کتاب چاپ نشده بود فقط راجع به جهانبینیش توضیح داده بود.
منم یه بهونه گیرم اومد که لب تابو از خواهرام بگیرم و بشینم پاش
"
آثار جوئل ـ پیتر ویتکین اغلب با موضوعاتی همچون مرگ، اجساد، بدنهای مُثله شده، کوتوله ها، دوجنسه ها،
عجیب الخلقه ها، معلولان جسمی و دیگر طرد شدهها شناخته شدهاند. او ادعا میکند که نگاه و برخوردش در این آثار، از حادثها ی نشأت گرفته است که او در کودکی شاهد آن بوده است؛ تصادفی که جلوی خانه ی آنها اتفاق میافتد و در آن سر از تن دختر کوچکی جدا میشود.
نکته ی برجسته در آثار ویتکین برخورد او با بدن همچون طبیعت بیجان، و استفاده از آن در ساخت روایتهای مملو از اسطوره، کنایه و تمثیلی است که منبع آنها ادبیات، اساطیر، نقاشیهای رنسانس و باروک، داستانهای مذهبی و ... میباشد.

تضاد میان زیبایی ترکیب ظاهری عکسهای ویتکین و محتوای نابهنجارشان، که از جذابیتهای خاص آثار اوست. حتی اگر بخواهیم به موضوعات او «نه» بگوییم، نمیتوانیم اجرهای زیبا، دقیق و با مهارتش را نادیده بگیریم."
ویتکین میگوید: «در این عصر پرخاشگر و پر از خشونت، تصمیم گرفتم به جای روشنایی، به تاریکیها بپردازم همانگونه که گویا ـ Goya ـ و بلیک ـ Blake ـ این کار را کردند ... من آثارم را برای مشوّش کردن مردم خلق نمیکنم بلکه از مرگ عکسبرداری میکنم زیرا مرگ قسمتی از زندگی است. من به مرگ نگاه میکنم زیرا فکر میکنم که زندگی روی زمین قسمتی از وجود است و مرگ قسمت دیگر آن است».
ویتکین به تصوراتش اجازه میدهد که وحشی باشند. بله گفتن به مرگ، اجساد تکه تکه شده، عجیب الخلقه ها، یا هر کدام از دیگر موضوعات از نظر او، پذیرفتن حد اعلای تنوع فرهنگی و احترام قائل بودن برای چیزهایی است که به طور چشمگیری برایتان ناشناخته، نامتعارف و حتی وحشتناک هستند. او همچون سن فرانسیس ـ Saint Francis of Assisi ـ که چرک زخم جذامیها را میخورد تا بر انزجارش فائق آید، با موضوعاتش برخورد میکند. او با هر چیز نامتعارف، وحشتناک، نفرت انگیز و مشمئزکننده ای ساخته است؛ حتی مرگ.
این ادمه نه حیوون
اما آیا عکسهای ویتکین از لاشه های بدون سر، دست و پاهای بریده، استخوانها و ... مشمئزکننده اند؟ ما میدانیم افرادی که با مرگ قرابت و نزدیکی زیادی دارند میتوانند در همان اتاقی که لاشهای وجود دارد، غذا بخورند و مانند همیشه سرحال باشند. پس غیرمنطقی است که بگوییم، مرگ ذاتاً مشمئزکننده و نفرت انگیز است. بله البته، ما مرگ را نفرت انگیز میخوانیم تا به آن «نه» بگوییم. چنانچه جامعه شناس انگلیسی، جفری گورر ـ Geoffrey Gorer ـ اظهار میکند؛ مرگ تبدیل به پورنوگرافی جدید شده است، و جانشین سکس، به عنوان بزرگترین تابوی اجتماعی، گشته است.

اگه هنوز دوست دارید ادامه بدید و از این عکاس خوشتون اومده
مقاله کاملتر از اینجا مطالعه کنین
.......................................................................
یادم میاد یه بار به یکی دوستان گفتم ادمای زشت یا معلول تو این دنیای کثیف جایی ندارن برای زندگی
مطمعنم کلی فحشم دادین که مجبور شدین عکسشونو ببینین پس ببینین خودشون چه حسی دارن یه عمر تو زندگیشون
بچه های استرالیایی باید با تاریخ کشور ما آشنا بشن ولی بچه های خودمون با سایز اندام جنیفر لوپز و مارک آخرین کفش بکام
از فردای خود بی خبر است
و
دنیا نوعی شدن است نه بودن
تو آسمان منی من زمین به حیرانی
که دم به دم ز دل من چه چیز رویانی
زمین خشک لبم من ببار آب کرم
زمین ز آب تو باید گل و گلستانی
زمین چه داند کاندر دلش چه کاشتهای
ز توست حامله و حمل او تو میدانی
ز توست حامله هر ذرهای به سر دگر
به درد حامله را مدتی بپیچانی
چههاست در شکم این جهان پیچاپیچ
کز او بزاید اناالحق و بانگ سبحانی
گهی بنالد و ناقه بزاید از شکمش
عصا بیفتد و گیرد طریق ثعبانی
رسول گفت چو اشتر شناس مؤمن را
همیشه مست خدا کش کند شتربانی
گهیش داغ کند گه نهد علف پیشش
گهیش بندد زانو به بند عقلانی
گهی گشاید زانوش بهر رقص جعل
که تا مهار به درد کند پریشانی
چمن نگر که نمیگنجد از طرب در پوست
که نقش چند بدو داد باغ روحانی
ببین تو قوت تفهیم نفس کلی را
که خاک کودن از او شد مصور جانی
چو نفس کل همه کلی حجاب و روپوشست
ز آفتاب جلالت که نیستش ثانی
از آفتاب قدیمی که از غروب بری است
که نور روش نه دلوی بود نه میزانی
یکان یکان بنماید هر آنچ کاشت خموش
که حاملهست صدفها ز در ربانی