هنگام که برابری با قدرت در توان نباشد ، امید برابری با آن هم نباشد ، در فرومایگان سازشی درونی رخ می نماید . و این سازش راهی به ستایش می یابد . میدان اگر بیابد ، به عشق می انجامد ! بسا که پاره ای از فرومایگان مردم ، در گذر از نقطۀ ترس و سپس سازش ، به حد ستایش دژخیم خود رسیده اند و تمام عشقهای گم کردۀ خویش را در او جستجو کرده و - به پندار - یافته اند ! این ، هیچ نیست مگر پناه گرفتن در سایه ترس ، از ترس .

گونه ای گریز از دلهرۀ مدام . تاب بیم را نیاوردن . فرار از احتمال رویارویی با قدرتی که خود را شکستۀ محتوم آن میدانی و در جاذبۀ آن چنان دچار آمده ای که می پنداری هیچ راهی به جز جذب شدن در او نداری . پناه ! چه خوی و خصال شایسته ای که به او نسبت نمی دهی ؟! او - قدرت چیره - برایت بهترین می شود ؛ زیباترین و پسندیده ترین ! آخر جواب خودت را هم باید بدهی ! اینجا نیز حضور موذی خود ، آرامت نمی گذارد . دست و پا می زند که خود را نجات دهد . آخر نمی توانی که ببینی که ناروا رفتار می کنی ! پس ، به سرچشمه دست می بری . به قدرت ، جامۀ زیبا می پوشانی . با خیالت زیب و زینتش می دهی تا پرستش و ستایش به دلت بنشیند .

محمود دولت ابادی