با تشکر از همه دوستانیکه من از مطالبشون تو وبم میذارم.

امشب داشتم تو وب یکی از دوستان نظر میدادم که دیدم یه دوستی با نام روزگار انسانیت نظرای جالب داده گفتم برم به وبش یه سر بزنم خیلی باحال و زیبا بود ودر همین حال بود که یه مطلب خوندم با عنوان انشای یک دختر ده ساله

یادم به اونروزی افتاد که به شاگردام تو کلاس گفتم می خواید چیکاره بشین در آینده

من 26 شاگرد دارم که کلاس پنجم بودن پارسال

10تاشون خیلی خوب بودن و 5 تاشون خوب و 5 تاشون قابل قبول و بقیه نیاز به تلاش بیشتر (اینا به جای نمره اومده برای توصیفی کردن کارنامه ها )

هیچوقت اونروزو یادم نمیره از برای خدا که شده هیچکدوم حتی نگفتن می خوان دکتر و مهندس بشن دلم خوش باشه .فقط خندان که از نیاز های کلای بود دست گرفت و گفت : خانم می خوام معلم بشم مثل شما

شاگرد اول کلاس (ازرمی ): خواننده

شاگرد دوم کلاس (فرجی ) : بازیگر

و... الی آخر همه یا خواننده یا بازیگر می خواستن بشن

البته این مطلب که الان در ادامه میذارم به خوانندگان و بازیگران عزیز توهین نشه و برنخوره ولی خیلی باحال بود از دلم نیومد نذارمش تو وب


می خواهم فاحـــشه بشوم...

می خواهید در آینده چه کاره بشوید . الگوی شما چه کسی است ؟

"شاید اولین باراست که یک دخـــــــــتر بچه ده ساله چنین شغلی را انتخاب کرده .

" خوب نمی دانم که فاحـــــــــشه ها چه کار می کنند ... ( معلومه که نمی دانی )

ولی به نظرم شغل خوبی است . خانم همسایه ما فاحشه است.

این را مامان گفت. تا پارسال دلم می خواست مثل مادرم پرستار بشوم.

پدرم همیشه مخالف است. حتی مامان هم دیگر کار نمی کند.من هم پشیمان شدم.

شاید اگر مامان هم مثل خانم همسایه بشود بهتر باشد او همیشه مرتب است.

ناخن هایش لاک دارند و همیشه لباس های قشنگ می پوشد.

ولی مامان همیشه معمولی است. مامان خانم همسایه را دوست ندارد.

بابا هم پیش مامان می گوید خانم خوبی نیست.

ولی یک بار که از مدرسه بر می گشتم بابا از خانه آن خانم بیرون آمد.

گفت ازش سوال کاری داشته. بابای من ساختمان می سازد.مهندس است.

ازش پرسیدم یعنی فاحشه ها هم کارشان شبیه مهندس های ساختمان است؟

خانم همسایه هنوز دم در بود. فقط کله اش را می دیدم. بابا یکی زد در گوشم ولی جوابم را نداد.

من که نفهمیدم چرا کتکم زد. بعد من را فرستاد تو و در را بست.


... من برای این دوست دارم فاحشه بشوم چون فکر می کنم آدم های مهمی هستند.

مامان همیشه می گوید که مردها به زن ها احترام نمی گذراند.

ولی مرد ها همیشه به خانم همسایه احترام می گذارند مثلا همین بابای من.

زن ها هم همیشه با تعجب نگاهش می کنند،شاید حسودی شان می شود چون مامانم می گوید زنها خیلی به

هم حسودی می کنند.

خانم همسایه خیلی آدم مهمی است. آدم های زیادی به خانه اش می آیند. همه شان مرد هستند.

برای من خیلی عجیب است که یک زن رئیس این همه مرد باشد.

بعضی هایشان چند بار می آیند. بعضی وقت ها هم این قدر سرش شلوغ است که جلسه هایش را آخر شب

ها تو خانه اش برگزار می کند. همکار هایش اینقدر دوستش دارند که برایش تولد گرفتند.

من پشت در بودم که یکی از آنها بهش گفت تولدت مبارک. بابا می خواست من را ببرد پارک، بهش گفتم

امروز تولد خانم همسایه است. گفت می داند.

آن روز من تصمیم گرفتم فاحشه بشوم چون بابا تولد مامان را هیچ وقت یادش نمی ماند.

تازه خانم همسایه خیلی پول در می آورد. زود زود ماشین هایش را عوض می کند.

فکر کنم چند تا هم راننده داشته باشد که می آیند دنبالش. این ور و آن ور می برند.

من هنوز با مامان و بابا راجع به این موضوع صحبت نکردم.

امیدوارم بابا مثل کار مامان با کار من هم مخالفت نکند."