دیشب خواب پدربزرگم رو دیدم.

دیدم روی پله ها ایستاده و بر خلاف جهت مردم که رو به بالا میرن می خواد بیاد سمت من داره به من نگاه میکنه که کمکش کنم ولی جمعیت بهش تنه میزنه و اون هی می خوره زمین و دوباره بلند میشه و بهم زل میزنه

تاحالا شده تو خواب گریتون بگیره واقعن اشک بریزین

آجان من (تبریزیا به پدر بزرگ میگن آجان) از اون دسته ادمایی بود که بعد از بازنشستگیش نشست تو خونه و شروع کرد به مطالعه و تلویزیون دیدن . هرچی بهش میگفتیم بلند شو برو بیرون خرید یا با دوستات برو گردش یا پارک گوش نمیکرد.(مامانمم دقیقا پا گذاشته جای پای اون و این منو عذاب میده از روزیکه بازنشسته شده نشسته پای گوشی لعنتیش بازی انگری برد میکنه)

خلاصه آجان حرف گوش نکن ما کم کم الزایمر گرفت البته اولا شدید نبود فقط گاهی مارو یادش نمیومد مثلا با ما که فارس بودیم ترکی حرف میزد یا با اون نوه هاش که ترک بودند فارسی حرف میزد و برای اینکه ضایع نشه اسممونو صدا نمیکرد مام به رومون نمی اوردیم

ولی بعدن حالش خراب تر شد حدود یه سال اصلن دیگه حرف نمیزد فقط مینشست یه گوشه و تسبیح میگردوند و ذکر میگفت اگرم آشغالی ریخته شده بود رو زمین بر میداشت تو دستش نگه میداشت تا یکیرو ببینه بده بهش

شاید برای بقیه نوه هاش این تغییرات اصلن مهم نبود اونا میومدند و دور هم تو یه اتاق دیگه مینشستن و میگفتن و میخندیدند ولی برای من که تمام دوران کودکیم با اجان خاطره دارم به این راحتیا نبود (آخه من سن فسیل رو دارم تو نوه ها)

میرفتم به گلدونای اجان آب میدادم و بعدم کلی تو حموم یواشکی گریه میکردم و کلیم مینشستم تا قرمزی چشمام بره بعد میومدم بیرون

درسته که اجان خیلی سخت گیر و کمی بداخلاق بود ولی خیلی دوسش دارم خیلی چیزا ازش یاد گرفتم و بهش مدیونم

بعدش حال اجان بدتر شد و زمین گیر شد .میدونم مریض داری سخته    - وحشتناکه  - غیر قابل تحمله

اونم مریضی که زمین گیر شده باشه و اختیار خودشو نداشته باشه

یادم میاد پارسال زمستون با هر بدبختی بود مرخصی گرفتم رفتم تبریز به آجان به بدم بخوره

شنیده بودم اگه به مریض به بدن جون میگیره

وقتی رسیدم اونجا کف کوچه رو نیم متر برف گرفته بود و شیشه ها بخار کرده بودند

ولی زن آجان نذاشت بهش به بدم فکر کنم تو دلش گفت : آخه اگه اون جون بگیره من بازم باید ازش نگه داری کنم

بازم میگم مریض داری وحشتناکه

ولی وقتی بهش گفتم تو دهات ما میگن ادم مریض برای اینکه بمیره هم باید جون داشته باشه بذار یکم بهش به بدم راضی شد

یه روز تو آشپزخونه داشتم یه چیزی کوفت میکردم از دستم افتاد و رفت زیر میز رفتم در بیارمش دیدم کلی استکان و نعلبکی و سماور و قند و چایی اونجا امادس به زنش گفتم مراسمی چیزی دارید ؟

گفت : نه برای مراسم اجانه

من اتاق دور سرم گشت آخه اجان من هنوز زنده بود و نفس میکشید و با چشماش یه چیزی بهم میگفت

از اون سری که برگشتم خونه همش دعا میکردم اجان زودتر بمیره دعا میکردم تصور میکردم عید که همه اونجاییم و دور اجان حلقه زدیم بمیره و حداقل دم مرگ بچه هاشو دور هم ببینه تو روزای سلامتیش که این ارزوش براورده نشد و اون همیشه تنها موند تا مجبور شد بره این زنه رو بگیره

برای همین به هر زور و اصراری بود کل فامیلو عید کشوندم تبریز

ولی خدام نامردی نکرد اولین و تنها ارزوییکه خدا برام عینشو که تو خیالم بود براورده کرد همین بود

از روزیکه همه تو خونه بودن و داشتن یه کارایی میکردن

بعضیا اصلن دلشون نمیومد به اجان دست بزنن انگار جزام داره البته دست خودشون نیست

من پیش اجان بودم اون دوروز بود که به کما رفته بود و چشماشو باز نکرده بود یه دفعه چشماشو باز کرد و بهم نگاه کرد .دستش تو دستم بود یه دفعه رنگش سفید شد و بعدم مرد . من دادنزدم که بقیه رو جمع کنم هیچی نگفتم فقط اشک میریختم و تو اون یه دقیقه لعنتی جون دادنشو نگاه میکردم. من عوضی

از اون روز هیچوقت نتونستم خودمو ببخشم

نمیدونم چطوری تونستم ارزوی مرگ عزیز ترین کسمو بکنم

بیشتر شبا خواب میبینم پدربزرگمو دارن میذارن تو قبر و اون نمی خواد بره و ما روش زنده زنده خاک میریزیم

امیدوارم هیشکی تو این شرایط قرار نگیره