فاطمه
امروز همه چیز زیباتر بود
موزیک ، دشتهای سرسبز کنار جاده ،ترافیک ،ترمز های آقای بور بور ، چرت و پرتاییکه همکارا تو سرویس میگفتن ، گرمای کلاس ، حلقه زدن بچه ها دور میز من و خیلی چیزای دیگه که هیچوقت دوسشون نداشتم امروز برام بی اهمیت شده بودند .
اگه گفتی چرا ؟
چون روز آخر بود .بل اخره از این زندانی که خودم برای خودم ساخته بودم اگه خدا بخواد رها میشم.
میرم پیش افرادیکه از همه چیز بیشتر دوسشون دارم .مامان آروم و مهربونم ،بابای عجول و کم حرفم ، داداشم که کلی خاطره از بچگیامون با هم داریم ،آجی راضیه که سنگ صبور منه و همیشه سرش خراب میشم و آجی کوچولوم سپیده که دلم برای دعواهامون و بی ادبیاش تنگ شده و آخر همه رز که سربه سرش بذارم و صداشو در بیارم و سودابه که همیشه پایه گذشت و گذار و مهمونیه
خلاصه می خوام از همه اوناییکه بهم دلداری دادن تا این شرایط سختو و این تنهایی رو پشت سر بذارم تشکر کنم .از خاله مهربونم که من گاهی لیاقت محبتهای بیش از اندازشو نداشتم و باهاش نامهربونی و کم محلی میکردم و از پسر خاله هام که اینجا جای داداشم بودند و هواموداشتند .امیدوارم همیشه راه درست رو برن.از دوست عزیزم تو سرویس که مثل خواهر بود برام و هوای منو داشت و از هم پایه های پنجم تو مدرسه که کلی زنگ تفریح باحال باهاشون داشتم و با بقیه معلمای مدرسه که همش به فکر رقابتهای ناسالم و پاشیدن عقده بودن خیلی فرق داشتند و از همه مهمتر شاگردای مهربونم که مثل بچه هام دوسشون داشتم از خندان گرفته که هیچوقت درس نخوند تا دلم شادشه تا صمد نژاد که اگه سر کلاسم نبود با کلی تحقیق و آزمایش می اومد سر کلاس و فاطمه که نمی دونه پدر بی شرفش امشب براش چه خوابی دیده اگه قانون کشور درست و حسابی بود و منم وضع مالیم درست و حسابی بود و یه معلم بی چیز نبودم اونو به سرپرستی میگرفتم فقط دعا میکنم یه شب که اون مرتیکه داره مواد میزنه و میره تو فضا اوردوز کنه و همه از شرش خلاص شن .
امروز حالم گرفته شد .
فاطمه بهم گفت خانم مامانم که رفته و دوساله بهم زنگم نزده ، شمام میرین شهرتون و دیگه نتونست ادامه بده نه اون و نه من .....................


















































همانام که هستم ........ نافهميدني ........ مثل هر اتفاق