فاطمه


امروز همه چیز زیباتر بود

موزیک ، دشتهای سرسبز کنار جاده ،ترافیک ،ترمز های آقای بور بور ، چرت و پرتاییکه همکارا تو سرویس میگفتن ، گرمای کلاس ، حلقه زدن بچه ها دور میز من و خیلی چیزای دیگه که هیچوقت دوسشون نداشتم امروز برام بی اهمیت شده بودند .

اگه گفتی چرا ؟

چون روز آخر بود .بل اخره از این زندانی که خودم برای خودم ساخته بودم اگه خدا بخواد رها میشم.

میرم پیش افرادیکه از همه چیز بیشتر دوسشون دارم .مامان آروم و مهربونم ،بابای عجول و کم حرفم ، داداشم که کلی خاطره از بچگیامون با هم داریم ،آجی راضیه که سنگ صبور منه و همیشه سرش خراب میشم و آجی کوچولوم سپیده که دلم برای دعواهامون و بی ادبیاش تنگ شده و آخر همه رز که سربه سرش بذارم و صداشو در بیارم و سودابه که همیشه پایه گذشت و گذار و مهمونیه

خلاصه می خوام از همه اوناییکه بهم دلداری دادن تا این شرایط سختو و این تنهایی رو پشت سر بذارم تشکر کنم .از خاله مهربونم که من گاهی لیاقت محبتهای بیش از اندازشو نداشتم و باهاش نامهربونی و کم محلی میکردم و از پسر خاله هام که اینجا جای داداشم بودند و هواموداشتند .امیدوارم همیشه راه درست رو برن.از دوست عزیزم تو سرویس که مثل خواهر بود برام و هوای منو داشت و از هم پایه های پنجم تو مدرسه که کلی زنگ تفریح باحال باهاشون داشتم و با بقیه معلمای مدرسه که همش به فکر رقابتهای ناسالم و پاشیدن عقده بودن خیلی فرق داشتند و از همه مهمتر شاگردای مهربونم که مثل بچه هام دوسشون داشتم از خندان گرفته که هیچوقت درس نخوند تا دلم شادشه تا صمد نژاد که اگه سر کلاسم نبود با کلی تحقیق و آزمایش می اومد سر کلاس و فاطمه که نمی دونه پدر بی شرفش امشب براش چه خوابی دیده اگه قانون کشور درست و حسابی بود و منم وضع مالیم درست و حسابی بود و یه معلم بی چیز نبودم اونو به سرپرستی میگرفتم فقط دعا میکنم یه شب که اون مرتیکه داره مواد میزنه و میره تو فضا اوردوز کنه و همه از شرش خلاص شن .

امروز حالم گرفته شد .

فاطمه بهم گفت خانم مامانم که رفته و دوساله بهم زنگم نزده ، شمام میرین شهرتون و دیگه نتونست ادامه بده نه اون و نه من .....................

زنده در گور

دیشب فکر کلماتی بودم که از دالان دهشتناک ذهن من عبور می کنند

برای نوشته شدن روی کاغذ

بیچاره ها همیشه در گیر خیال عذاب آورند

خیالی که چون خون در رگهای من جاریست

واگر تنفسش نکنم خفه می شوم

در خواب هم آغوشم و در بیداری چون پوست بدنم

ازو گریزی نیست

نمی توان لحظه ای چشم بر هم گذاری

که از عمق سیاهیها می درخشد ، می جهد ، دستانش را مصرانه دورت می پیچد و قلبت را متوقف می کند

انگار تنگنای زنده به گور شدن را تجربه میکنی

در یک کلام فقط با مرگ مغزی در مان میگیرد

این دردم

اگر خواستید اعضایم را اهدا کنید به فقیر و زشت و تنها ندهید

نمی خواهم اعضای بدنم این چرخه عذاب را تحمل کنند

کاسپار دیوید فردریش

کاسپار یک نقاش رمانتیک بود که من تابلوی گورستان اون رو خیلی دوست دارم و راجع بهش خیلی تحقیق کردم.

اصل این تابلو در جنگ جهانی از بین رفته و فقط عکس اون با قیمانده.

یک شعر که اونو هم خیلی دوست دارم و متناسب با این تصویره براتون می ذارم:

مرگ به جایی اشاره دارد که در آن جوانی رنگ میبازد

                                                                      شبح گون میشود و میمیرد

که در آن اندیشیدن جز انباشتن اندوه در دل

                                                          و اشک در دیدگان نومید نیست

کنون بیش از هر زمانی آماده مردن و از حرکت ایستادن در نیمه شبم...

جواب سوال وسوسه سنت آنتونی

در پست قبلی سوال پرسیدم که به نظر شما تابلو های نقاشی با موضوع وسوسه سنت آنتونی در طی تاریخ چه تغییری کردن؟

ولی از اونجاییکه کسی وقت نداشت رو این موضوع فکر کنه خودم جوابشو میدم :

در تابلو های اولیه وسوسه با موجودات عجیب و غریب و هیولا و شیطان وار نشان داده میشده که به سراغ این قدیس بیچاره آمده و اورا در گیر کرده اند ولی به مرور زمان این شیاطین دهشتناک جای خود را به زنان زیبا و خوش اندام و خوش چهره داده اند که نقش شیطان را به خوبی بازی میکنند و مشغول وسوسه قدیس هستند.

البته تابلوی مورد علاقه من کار دومینیک مورلی هست.


یک مسجد خشتی در کشور مالی به نام جنت

امروز در شبکه من و تو داشت برنامه ای به نام بهشت یافت شده نشون میداد که در اون بهترین مراکز اسلامی رو معرفی میکرد یکی از اونها مسجد جنت در مالی (افریقا) بود.

این مسجد رو فرانسویا در سال 1907 روی ویرانه های یک مسجد قدیمی برای مردم بومی میسازن.


در سال 1996 مجله مد فرانسوی voguیک شو لباس در این  راهرو های زیبای مسجد برگزار کرد که با اعتراض شدید مردم روبرو شد و از اون تاریخ به بعد هیچ غیر مسلمانی حق ورود به این مسجد را ندارد.

این مسجد چون از کاهگل ساخته شده هر ساله با بارانهای بهاری ویران میشه و مردم دسته جمعی به مرمت اون میپردازن.

خلاصه من با معماری جالبش حال کردم چون ما همیشه فکر میکنیم مسجد باید مملو از کاشی های فیروزه ای و مناره و گنبد باشه.

از این تصویر چه می فهمیم ؟

آرزو های ویکتور هوگو

اول از همه برايت آرزومندم که عاشق شوي، و اگر هستي، کسي هم به تو عشق بورزد،
و اگر اينگونه نيست، تنهائيت کوتاه باشد،
و پس از تنهائيت، نفرت از کسي نيابي.
آرزومندم که اينگونه پيش نيايد، اما اگر پيش آمد،
بداني چگونه به دور از نااميدي زندگي کني.

برايت همچنان آرزو دارم دوستاني داشته باشي،
از جمله دوستان بد و ناپايدار،
برخي نادوست، و برخي دوستدار
که دست کم يکي در ميانشان
بي ترديد مورد اعتمادت باشد.

و چون زندگي بدين گونه است،
برايت آرزومندم که دشمن نيز داشته باشي،
نه کم و نه زياد، درست به اندازه،
تا گاهي باورهايت را مورد پرسش قرار دهد،
که دست کم يکي از آنها اعتراضش به حق باشد،
تا که زياده به خودت غرّه نشوي.

و نيز آرزومندم مفيدِ فايده باشي
نه خيلي غيرضروري،
تا در لحظات سخت
وقتي ديگر چيزي باقي نمانده است
همين مفيد بودن کافي باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد.

همچنين، برايت آرزومندم صبور باشي
نه با کساني که اشتباهات کوچک ميکنند
چون اين کارِ ساده اي است،
بلکه با کساني که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذير ميکنند
و با کاربردِ درست صبوري ات براي ديگران نمونه شوي.

و اميدوام اگر جوان كه هستي
خيلي به تعجيل، رسيده نشوي
و اگر رسيده اي، به جوان نمائي اصرار نورزي
و اگر پيري، تسليم نااميدي نشوي
چرا که هر سنّي خوشي و ناخوشي خودش را دارد
و لازم است بگذاريم در ما جريان يابند.

اميدوارم سگي را نوازش کني
به پرنده اي دانه بدهي، و به آواز يک سَهره گوش کني
وقتي که آواي سحرگاهيش را سر مي دهد.
چرا که به اين طريق
احساس زيبائي خواهي يافت، به رايگان.

اميدوارم که دانه اي هم بر خاک بفشاني
هرچند خُرد بوده باشد
و با روئيدنش همراه شوي
تا دريابي چقدر زندگي در يک درخت وجود دارد.

بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشي
زيرا در عمل به آن نيازمندي
و براي اينکه سالي يک بار
پولت را جلو رويت بگذاري و بگوئي: اين مالِ من است.
فقط براي اينکه روشن کني کدامتان اربابِ ديگري است!

و در پايان، اگر مرد باشي، آرزومندم زن خوبي داشته باشي
و اگر زني، شوهر خوبي داشته باشي
که اگر فردا خسته باشيد، يا پس فردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانيد تا از نو بياغازيد.

اگر همه ي اينها که گفتم فراهم شد
ديگر چيزي ندارم برابت آرزو کنم!

نگاه مثبت


يكي از اساتيد دانشگاه شهيد بهشتي خاطره جالبي را كه مربوط به سالها پيش بود نقل ميكرد:

 
"چندين سال قبل براي تحصيل در دانشگاه سانتا کلارا کالیفرنیا، وارد ايالات متحده شده بودم،
سه چهار ماه از شروع سال تحصيلي گذشته بود كه يك كار گروهي براي دانشجويان تعيين شد كه در گروه هاي پنج شش نفري با برنامه زماني مشخصي بايد انجام ميشد.
دقيقا يادمه از دختر آمريكايي كه درست توي نيمكت بغليم مينشست و اسمش كاترينا بود پرسيدم كه براي اين كار گروهي تصميمش چيه؟
گفت اول بايد برنامه زماني رو ببينه، ظاهرا برنامه دست يكي از دانشجوها به اسم فيليپ بود.
پرسيدم فيليپ رو ميشناسي؟
كاترينا گفت آره، همون پسري كه موهاي بلوند قشنگي داره و رديف جلو ميشينه!
گفتم نميدونم كيو ميگي!
گفت همون پسر خوش تيپ كه معمولا پيراهن و شلوار روشن شيكي تنش ميكنه!
گفتم نميدونم منظورت كيه؟
گفت همون پسري كه كيف وكفشش هميشه ست هست باهم!
بازم نفهميدم منظورش كي بود!
اونجا بود كه كاترينا تون صداشو يكم پايين آورد و گفت فيليپ ديگه، همون پسر مهربوني كه روي ويلچير ميشينه...
اين بار دقيقا فهميدم كيو ميگه ولي به طرز غير قابل باوري رفتم تو فكر،
آدم چقدر بايد نگاهش به اطراف مثبت باشه كه بتونه از ويژگي هاي منفي و نقص ها چشم پوشي كنه...
چقدر خوبه مثبت ديدن...
يك لحظه خودمو جاي كاترينا گذاشتم ، اگر از من در مورد فيليپ ميپرسيدن و فيليپو ميشناختم، چي ميگفتم؟
حتما سريع ميگفتم همون معلوله ديگه!!
وقتي نگاه كاترينا رو با ديد خودم مقايسه كردم خيلي خجالت كشيدم...
شما چي فكر ميكنيد؟
چقد عالي ميشه اگه ويژگي هاي مثبت افراد رو بيشتر ببينيم و بتونيم از نقص هاشون چشم پوشي كنيم"

مرگ با عزت بهتر از زندگی با حسرت

من اصلن به دعا اعتقاد ندارم همه چیز تو این دنیا دست خودمونه و چیزی که از دست ما خارجه خارجه و کاری براش نمی تونیم بکنیم خدا این دنیارو آفریده و به حال گذاشته و توش دخالتی نمیکنه من بعد از 30 سال اعتقاد قوی به دعا و اینجور مزخرفات به این نتیجه رسیدم که راه رو اشتباه رفته بودم ولی این در اثر تجربه شخصی منه شاید از نظر دیگران اینطور نباشه به هر حال مرگ برای انسانهای مریض یامعلول یافقیر یازشت در این دنیا از همه چیز مناسب تره چه بخواین چه نخواین مرگ بهتر از زندگی با حسرت یه عمر در جهنم این دنیاست . اگه با این نظر مخالفین به خاطر اینه که مریض بودن یا معلول بودن یا زشت بودن یا فقیر بودن رو تجربه نکردین.تجربه بزرگترین معلم آدمی است.

چرا از بی عفتی بپرهیزیم ؟

یک روز دوستی گفت : در یک رابطه اگر من راضی باشم و آن طرف هم راضی باشد و نخواهیم با هم ازدواج کنیم وهنگام ازدواج هم به همسرانمان بگوییم که ما فبلن رابطه داشتیم و آنها هم راضی باشند پس هیچ گناهی الان صورت نمی گیرد و فقط می ماند حق الله که آن راهم خدا مهربان است و میبخشد.آنشب من جوابی نداشتم که به این دوست عزیز بدهم ولی امروز یک جمله از انجیل رادیدم که جواب این شخص را میدهد البته چنین انسانهایی با چنین دیدگاههایی که خود رامدرن و بافرهنگ امروزی می دانند اگر با حکایت یا جمله از انجیل روبرو شوند آن را بی فرهنگی و بی تمدنی میدانند و تاثیری در آنها ندارد ولی من این جملات را مینویسم :

از بی عفتی بگریزید!

کسی که مرتکب بی عفتی شود ، بخصوص نسبت به بدن خود گناه میکند .آیا نمی دانید که بدن شما معبد روح القدس است که در شماست و آن را از خدا یافته اید؟

ودیگر از آن خود نیستید!به بهایی گران خریده شده اید ، پس خدارادر بدن خود تجلیل کنید.



بی عفتی در کلیسا

یک داستان از انجیل :

یک روز به حضرت عیسی (ع) میگویند کسی از برادران در کلیسا بی عفتی کرده است او می گوید :

آیا نمی دانید که اندکی خمیر مایه می تواند تمامی خمیر راور آورد؟

اکنون به شما می نویسم با کسی که خود را برادر می نماید و بی عفت و طماع و ناسزاگو و میگسار است معاشرت نکنید و همسفره هم نشوید.

یک روز با مادرم به مغازه زیراکس رفته بودیم وقتی مغازه دار فهمید مافرهنگی هستیم گفت :خانم چرا جلوی دختر ها را نمی گیرید که این جامعه به این فساد کشیده شده است ؟ شما وظیفه تربیت آنها رادارید و مادرم گفت: وقتی شما مردها در خیابان برای زنان بی حجاب و به قول خودمانی قرتی لرزش زیادی قایل هستید و مثلا نگه می دارید تا از خیابان رد شوند و به آنها تخفیف می دهید و به آنها احترام می گذارید و وسایل سنگینشان را برایشان جابه جا میکنید و هزاران کار دیگر و یک دختر باحجاب این موارد را میبیند میگوید من چه کم از آنها دارم ؟

پس مقصر خود مردها هستند که با کم جنبگی و شعوری که اصلن ندارند و با توجه به این گونه زنهای بی عفت و تعریف کردن از آنها جلوی همسرانشان زنها را به این نتیجه می رسانند که با این گونه پوششها در جامعه ظاهر شوند پس هیچ جای اعتراضی نیست.البته دود این بی عفتی ها در چشم همه میرود.ما به جای کم محلی کردن به اینگونه افراد به آنها ارزش بیشتری قایلیم و اینگونه رفتارها را در دختران تقویت می کنیم.


آیا میدانید چرا به لوله ای که آب از آن خارج می شود می گوییم "شیر"؟

در سال های دور ایران؛تنها دوشهر بیرجند و تبریز آب لوله کشی داشتند که آن صنعت را از روسیه به امانت برده بودند. و در کلان شهری مثل تهران مردم از آب چاه که تمیز و سالم نبوداستفاده می کردند. در شهر تهران تنها سه قنات وجود داشت که آن هم متعلق به سه سرمایه دار تهرانی بود. یکی از این قنات ها که به سرچشمه معروف بود (وهست) متعلق به سرمایه داری بود که بچه دار نمیشد. او نذر کرد اگر بچه دار شود؛ برای تهرانیان آب لوله کشی فراهم کند. پس از مدتی بچه دار شد و برای ادای نذرش به اتریش رفت تا مهندسانی را از آنجا برای لوله کشی آب بیاورد. در هر کشوری حیوانی که برای آنها مقدس است را بر سر خروجی آب می گذاشتند. مثلا در فرانسه سر خروس استفاده می کنند. او دید در اتریش، هر جا خروجی آب است؛ سردیسی از شیر هست. پس بر سرچشمه آب که برای مردم فراهم کرد، سر شیری گذاشت. و مردم هروقت برای برداشتن آب به آنجا می رفتند ومی گفتند:رفتیم از سر شیر آب آوردیم!

تابلوی اعتراف سنت آنتونی اثر بوس


وقتی داشتم آثار بوس رو بررسی می کردم به این تابلوی زیبا برخوردم که این هم مثل قبلی سرشار از نماد و موجودات تخیلی است که تابلو اصلی و چند نمونه از جزییات رو گذاشتم واقعن مثل داستانهای علمی تخیلیه توجه کنید که نقاش در قرن 15 و 16 میلادی میزیسته.

مراحل تغییر بازنمایی یک موضوع در تاریخ هنر (وسوسه سنت آنتونی)

بعد از دیدن تابلوی قبلی با موضوع وسوسه های سنت آنتونی گفتم ببینم اصلن این قضیه چی بوده ؟ رفتم سرچی کردم و فهمیدم ایشون یک قدیس بوده که در صحرای مصر دچار یکسری وسوسه میشه و شیطان می خواد اونو گول بزنه بعد این موضوع مورد توجه نقاشان زیادی در طی تاریخ هنر غرب شده و با این موضوع هنر نمایی کردن.من در زیر آثار اونها رو با تاریخ اجراشون میذارم خوب دقت کنید در طی زمان نقاشیها با همین موضوع دست خوش چه تغییراتی شده اند ؟ خیلی مهمه این تغییرات

1- فراانجلیکا:1439

2-مارتین شونگائر نیمه قرن15

3- نیکلاس داسچ 1520

4- هنری فانتین

5- دومینیک مورلی 1878

6- 1900

7- استاینسگلو ایلاسی 1916

8- رابو کارابکین 1973

10- سالوادور دالی

باغ خوشیها

دیشب داشتم کتاب هلن گاردنر رو می خوندم که با نقاشی به نام هیرونیموس بوس آشنا شدم که 1450-1516 زندگی میکرده.وقتی تابلوی سه قسمتی باغ خوشیها اثر این هنر مند رو دیدم واقعا از نماد پردازی و تخیل اون شگفت زده شدم.اون در این تابلو در قسمت چپ باغ بهشت و زندگی خوش انسانها و جانوران رو در کنار یکدیگر نشون میده .در قسمت وسط انسانها را پس از ورود به این دنیا در حال انجام انواع گناهان و بیگاری گرفتن از حیوانات بیچاره نشان میدهد انسانهاییکه زمین را برای خودشان به عنوان بهشت لذتها میبینند .در قسمت سمت راست نیز ثمره این گناهان در دوزخ نشان داده شده است.تابلوی باغ خوشیها چنان از نماد پردازی سرشار است که اگر بخواهیم کلیه نمادهای موجود در آن رابشناسیم و برسی کنیم یک کتاب باید بنویسیم.

برای دیدن این تابلو با جزییات بیشتر به لینک زیر بروید.

http://upload.wikimedia.org/wikipedia/commons/8/80/GardenED.jpg?uselang=fa

درضمن من هیچ نمی گویم جز شعر بودلر شاعر بزرگ فرانسوی :

کیست آنکه جز شیطان افسار مارابکشد؟

هرروز گام تازه ای به سوی دوزخ بر می داریم

در تعفن فرو میرویم اما هراسی به خود راه نمی دهیم ...

در افکارمان همچون کرمها در هم می لولیم

ارواح پلیدمان ،گروه گروه مستانه شادی می کنند...

در این لانه بوزینگان ،سگان ، عقربان

این فردوس درندگان کثیف، که فریاد گوشخراش سر می دهند

زوزه میکشند ، می خزند ، می نالندو ...




حس خدا

البته من هنری ندارم ولی امروز که داشتم عکسامو میدیدم و به هنر خودم می بالیدم یاد حرف دکتر بلخاری افتادم که می گفتن: هر هنر مندی وقتی یه ایده می رسه به ذهنش تا اون و ساخته و پرداخته نکنه و عینیتشو نبینه آروم نمیگیره حتما باید اونو مجسم ببینه و حال کنه .خدا هم همینطور وقتی ایده آفریدن انسان به ذهنش رسید اونو تمام و کمال درست کرد و از ساختنش کیف کرد .البته فک نکنم خدا از آفریدن من به خودش بباله!

حالا بیاین با دقت به این آثار خودمونو بذاریم جای میکلانژ و ببینیم موقع آفریدن این مجسمه ها چه حسی داشته ؟

من حاضرم نصف عمر بی ارزشمو بدم تا یه چند لحظه شاگردی چنین استادی رو بکنم .

این مجسمه حضرت داووده(به انقباض عضلات دقت کنید که چطور در سنگ بوجود اومدند)

اینم مجسمه حضرت موسی (تو رو خدا کی میتونه انگشت لای ریش رو از دل سنگ اینطور درآره؟ یا رگهای روی دست رو؟)

...میخواهم بروم!

این مطلب از نوشته های فیروزه  علیدادی دوست عزیزم هست که امیدوارم بتونیم یه روز باهم قدم بزنیم.


میخواهم بروم...

میخواهم ازمیان این گل و لای رد شوم

و

بروم!

...

دل من اینجا را نمی طلبد...

اینجا بوی آلودگی می دهد !

آسمانش آبی نیست !

اندیشه ها پاک نیست !

چه خوب که پاهای من توان راه رفتن ندارد...

نمیخواهم پا بر زمینی بگذارم که

آدمهایش بوی انسانیت نمیدهند...

قلب هایشان ازجنس محبت نیست...

مهربانی شان زلال نیست!

میخواهم بروم...

بروم...

...

اما به جایی که

ناپاک نیست...

دروغ حرف اول را نمیزند...

نیرنگ رنگی ندارد...

آنجا که آبی ؛ آبی ست...

پاکی ؛ پاکی ...

 

باید بروم

آری ؛


" بالاتر از سیاهی که رنگی نیست "

با توجه کردن به برداشت های دیگران از زندگی شما، حیات خود را به تاریکی نکشانید

الان دوباره زود قضاوت کردم و خیلی ناراحتم .یه بنده خدا اومده بود تو وبم و نظر گذاشته بود و گفته بود وبش رو به اسم روابط دختر و پسر لینک کنم منم چون اولا از لینک کردن خوشم نمیاد و دوما اصلن از روابط دختر و پسرم خوشم نمیاد فورا جوابشو دادم و وقتی داشتم لب تابو خاموش می کردم گفتم بذار یه سری به وب این بنده خدا بزنم .وقتی وبش بالا اومد دیدم من اشتباه کردم و ایشون قصدشون اینه که جوونا با ارسال خاطراتی که دارن به همدیگه کمک کنن تا از این منجلابی که امروزه به اسم تمدن و پیشرفت توش گیر کردن بیان بیرون خیلی از دست خودم ناراحت شدم و به شمام توصیه مبکنم حتما به وب ایشون سر بزنید البته من برعکس ایشون اصلن آدم مذهبی نیستم اصلن  !ولی عقیدم در این زمینه باهاشون یکیه خدا خیرش بده http://ravabetgfbf.blogfa.com/

اینم یه عکس  که از تالاب چغاخور در جاده اهواز هستش البته در استان چهار محال و بختیاری

دلم هوای پل زمان خان کرده بدجوری ! البته نه آدماش بلکه محیط طبیعیش

امروز هوا بارونی بود و نمی دونم چرا دلم هوای پل زمان خان کرد .راضی و سپید و مائده می دونن که اونجا چه محیط انسانی سالمی داره برای مجردی رفتن و فرهنگا بالاست اما اگه ریسک کنی و چند تا قرص اعصاب بخوری و بتونی اصفهانیارو که تشریف آوردن دهکرد برای گذشت و گذار تحمل کنی جای خوبی برای تنفسه.

خلاصه برای اوناییکه تا حالا شهرکرد نرفتن بگم معرکس بخصوص اون لحظه ایکه از بالای گردنه با ماشین سرازیر میشی اونجا و یه دفعه اون فضای سبز ظاهر میشه.بازم میگم اگه کسی می خواد بره اونجا لطفا 5 شنبه جمعه نره که از دست مردم شریف اصفهان که از شهرشون اومدن اونجا بگردن کلافه میشه و دمشو میذاره رو کولشو در می ره!!!!!!!!!!!!!!! مگه اینکه مث خودشون ............. و .................. باشه.

نمای نزدیک پل 


و اینم یه منظره از بالای پل

البته جدیدا اونجا رفتینگ هم گذاشتن که من هنوز امتحان نکردم و نمی دونم هزینش چقدره و چقدر کیف میده ولی یکی از بچه های دانشگاه که آتلیه عکاسی و فیلمبرداری داشتن از تهران عروس و دامادای خوشبخت رو می بردن پل زمان خان برای رفتینگ و درست کردن کلیپ عروسی و خیلی راضی بود!

برای دخترها این عزیزای دل من که شاهزاده های سوار بر اسبشون رو خوب بشناسن

Wife: How much do you love me
Husband: I can't measure.
Wife: No just tell me.
Husband: I am like this cell phone & you are my sim card, I am nothing without you.
Wife: Wow! that's so romantic.
 
Husband (saying to himself): Thank`s God she doesn't know, this
is a Chinese phone, with FOUR sim Cards...
 
 

چه کسی عاشق کیمیا خاتون شده بود؟


در قسمت قبلی گفتم شمس 65 ساله عاشق کیمیا خاتون 25 ساله شد و ...

الان یک متن از مقالات شمس برایتان از شمس میگویم تا با شخصیت او آشناتر شوید :

اگر بر پای تو بوسه دهم ، ترسم مژه من درخلد و پای تو خسته کند.

به نظر شما چنین عاشقی میتواند معشوق خود را بزند تا بمیرد.

وای بر مدرنیته و فرهنگ !

 تمدن با ما چه کرده که زندگی انسان وار و آدمی گونه را رمانهای عاشقانه می نامیم.


عارفان و اثر پروانه ای

ابن عربی می گوید: قلب تنها عنصری در بدن است که هر لحظه دگر گونی دارد پس تنها عنصری است که می تواند منزلگاه حق گردد.

مولانا: چه دانستم که این سودا مرازین سان کند مجنون

                                       دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جیحون

از دیدگاه عارفان انسان واقعی نباید دارای ثبات باشد و هر لحظه می تواند تغییر کند .انسان باید مجنون باشد یعنی دیوانه .دیوانه کیست ؟ کسیکه تضمینی بر پیش بینی حرکت بعدی او نیست . مثل خدا. او نیز علی رغم اینکه دارای وجود قائم است ولی ثابت نیست و زندگی ما را هم اینگونه طراحی کرده .با کوچکترین تغییر در افکار و اندیشه های ما کل مسیر زندگیمان عوض میشود و امروزه خارجیها این را می گویند اثر پروانه ای

توصیه می کنم اگر از اثر پروانه ای چیزی نشنیده اید یک سرچی در گوگل نموده و فیلم اثر پروانه ای را هم حتما ببینید ضرر نمی کنید


صداقت

سعی نکن با همه دوست باشی چون در اون صورت صداقتت رو از دست می دی.

یک عکس از خیابانهای شهر سنتی و زیبای خوانسار


مسابقه نجات تم مرغ

عکسهاییکه تو این چند پست اخیر می زارم رو فقط به آسموناش نگاه کنید انگار خدا قلمو دستش گرفته و اونارو نقاشی کرده این عکسها رو پارسال توی جاده خوانسار به محلات با راضی گرفتیم .وقتی سپیده رو برده بودیم مسابقه نجات تخم مرغ مثلا ما سر پرستش بودیم اونو سپردیم به مسول خوابگاه و خودمون رفتیم محلات شب تو اون مدرسه رویایی همیشگی کنار باغ موندیم و تا صبح از سرما به خود لرزیدیم چون جا نداشت و ما تو کتابخونه خوابیدیم .من که خیلی طرفدار علم و دانشم ساعت 2 بلند شدم به راضی گفتم بیا این کتابارو بسوزونیم بلکه گرم شیم ولی اون قبول نکرد چون بیشتر از من طرفدار علم و دانش بود!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

یک جمعه خانوادگی در ارتفاعات البرز

امروز تصمیم گرفتیم خانوادگی بریم کوه که از دست گرمای هوا خلاص بشیم من طبق همیشه گفتم بریم طرفای دیزین و شمشک و هر طور بود همه رو راضی کردم .خلاصه بگم اونجا عالی بود توصیه میکنم تا تابستون نشده و هوا گرم نشده یه سر برین حتما.اونجا هنوز شکوفه ها روی درختا بودند و دمای هوا 7 و 8 درجه ای از اینجا خنک تر بود.اگه با من بود تا شب می موندم ولی حیف که گروه خانوادگی بود و بچه مچه ها دست و پامونو بسته بودند.این دو تا عکس زیبا از مناظر جاده

این عکس آقای زحمتکشی بود که از صبح که ما اتراق کرده بودیم و فقط عکس میگرفتیم و بساط نهار و به پا کرده بودیم تا بعدالظهر توی مزرعه کناری بیل میزد و من زیر نظرش داشتم وقتی رفت کنار جاده تا سوار ماشینای تو راهی بشه تا ده برسوننش منم از فرصت استفاده کردم و از مادر جان خواستم زحمت عکس رو بر عهده بگیرند.

اینم به خاطر بچه های معماری میذارم که عکس یه ساختمون تو راه بود که بسیار طراحی خلاقانه ای داشت.

کیمیا خاتون

امروز در اولین جلسه دوره بررسی خیال از منظر مولانا که دکتر بلخاری در شهر کتاب بر گزار نمودند به یک اسم اشاره شد و اونم کیمیا خاتون بود. بشنوید داستان زندگی اون رو :

مادرش زن دوم مولانا بود و اون دختر خونده مولانا محسوب می شد. البته می دونید که مولانا در 38سالگی شمس رو دید و عاشق اون شد  و تحولاتی در زندگیش اتفاق افتاد. کم کم شمس 60 ساله در اثر رفت و آمد به خانه مولانا عاشق دختر خواندش کیمیا خاتون میشه که 25 سالش بوده و اونو از مولانا خواستگاری میکنه . البته این دختر زیبا و عفیف خواستگار پر و پا قرص دیگری هم داشته که علاالدوله پسر مولانا بوده ولی مورخان به توافق نرسیدند که چرا کیمیا به شمس جواب مثبت داده برخی میگن چون پدرش عاشق شمس بوده اونو مجبور به ازدواج با اون کرده و برخی میگن اون عاشق شخصیت و مردانگی ابهت شمس شده و خودش هم راضی بوده . خلاصه این ازدواج سر می گیره و شمس که عاشق بی چون و چرای این دختر شده بوده رفتارهای خاصی نسبت به اون نشون می داده مثلا اینکه بهش گفته بوده به جز مولانا نباید کس دیگری صورت تو رو ببینه باز اینجا اساتید توافق ندارن و برخی دلیل این رفتار شمس رو حسادت و برخی عشق واقعی و پاک می دونن .خلاصه یه روز شمس میاد خونه و میبینه زنش نیست .میگه کجا رفته .میگن با زنان دیگر حرمسرا رفته باغ. شمس به شدت ناراحت و عصبانی میشه از اینجا به بعد دو روایت هست گروه طرفدار حقوق زنان میگن وقتی کیمیا برمی گرده شمس از عصبانیت اونرو حسابی کتک میزنه و اون 3 روز بعد از ضربات وارد شده می میره ولی برخی عرفا و دوستداران شمس میگن اون به زنش میگه که خیلی از دستش ناراحت شده و زنش از دیدن غصه شوهرش و عذاب وجدانی که گرفته بوده از غصه دغ میکنه و 3 روز بعد می میره.بعدم جناب شمس از اون روز به بعد غیب میشن و دیگه تا الان ازشون خبری نیست.

الان شما آزادید هر کدام از روایتها را که دوست دارید قبول کنید ولی من با دومیه بیشتر حال میکنم چون دوست دارم عشق بین زن و شوهر اینطوری باشه :

به قول دوستمون که در ساعت 25 هستند :

هیچ چیز خوب تر از آن نیست که کسی را داشته باشید که ...

جزء جزء شما را تحسین کند...

شما را در سخت ترین لحظات بپذیرد ...

وقتی گرفتار می شوید یاریتان کند...

در هر شرایطی دوستتان بدارد و به خاطر داشتن شما احساس خوشبختی کند!

اما تو این دوره زمونه مردم به کسانیکه اینطور فکر می کنن انگ بی فرهنگی و املی و حسادت و خیلی چیزای دیگه میزنن

خلاصه برای اینکه انریکو استاد آهنگ رومنس و غمگینه موزیک وبو فعلن عوض میکنم

با عرض تبریک روز معلم و امید به اینکه معلما منظور واقعی حرف منو برداشت کنن و سوئ برداشت نشه

این 4 نفر هانیه و سپیده و راضیه و منیم (که من عکاسم) که پارسال عید داشتیم  می رفتیم ارومیه خونه دایی ضیا عید دیدنی و تو راه دیدیم ای دل غافل اشتباه اومدیم شاید من خسته بودم و اشتباهی رونده بودم .گفتم خاک تو گورتون من تو رانندگی در نظر می گرفتم و میروندم شما چیکار می کردین رسیدیم کویر لوت که یهو هانی جون گفت : نه عزیزم اینجا دریاچه ارومیس تو چند ساله نیومدی .خلاصه این داستان که گفتم چه ربطی به روز معلم داشت این سه نفرو دیدید تو عکس چه مودب نشستن مث شاگردای درس خون مثلا منم معلمشونم و دیالوگ زیر بین ما اتفاق می افته خودتون این نماشنامه رو تصور کنین

 عنوان نمایشنامه :اجازه آقا... دروغ گفتي!
 

برپا .... برجا
اجازه آقا؛ مي‌خواستم از طرف بچه‌هاي كلاس روزتان را تبريك بگويم. آقا معلم ما هر چي داريم از شما داريم. همه اين گرفتاري‌ها را از شما داريم. اين مصيبت‌ها را از شما داريم. اين غمي كه داريم، اين اميدي كه نداريم، اين نشاطي كه نيست، اين رخوت را از شما داريم. موضع نگير آقا معلم، اين‌همه سال گفتي و شنيديم، حالا كه نمره نمي‌خواهيم و حرف، حرف دل است، شما بشنو.
اجازه آقا، حسن كثيف را يادت هست؟ مي‌گفتي هيچ گلي نمي‌شود. مي‌گفتي بهتر است ترك تحصيل كند و برود زير دست پدرش شاگردي. شده رئيس بانك، آقا شده، تميز شده اما هنوز بو مي‌دهد، بوي رشوه، بوي رابطه، بوي گند كاغذ پاره ... آخ آقا ما دلمان غش مي‌رود براي بوي گند كاغذ پاره... مي‌ميريم براي چرك كف‌دست ... آخ اگر دست‌مان به اين كاغذپاره برسد.
آقا اجازه؛ «مجيد تك‌ماده» را ديدي توي تلويزيون؟ آقا خاك بر سر ما كه مجيد شده رئيس دانشگاه‌مان! يادتان هست مي‌گفتيد با دروغ به هيچ جا نمي‌رسيد؟ آقا با همين دروغ شده رئيس دانشگاه... يك‌مقداري هم جعل مدرك قاطي دروغ‌هايش كرد. آقا شما با نوستراداموس نسبتي نداري؟ (قهقهه بچه‌هاي كلاس) آقا جان مادرت ديگر پيش‌گويي نكن.
آقا ببخشيدها، لعنت به انشاي «علم بهتر است يا ثروت»! خاك بر سر ما كه داستان ساختگي «چوپان دروغگو» را باور كرديم. كجاي داستان زندگي دروغگو بدبخت شده كه شما يادمان داديد؟ دروغگو خودش گرگ است آقا، اين خيانتي كه در حق ما كرديد را در حق اين طفل‌هاي معصوم نكنيد. اجازه بدهيد همه گرگ باشيم، نه عده‌اي گوسفند كه خوراك‌ گرگ‌ها. نبايد نااميدتان كنم آقا، اما نهايت تلاش‌تان همين گوسفندي‌ست كه جلوي شماست.

اجازه آقا، ما بريديم... كجا را نگاه مي‌كني آقا، از زندگي بريديم. چه تبريكي، چه كشكي، چه روز معلمي؟ دلت خوش است توام

ببخشید کمی اشتباه شد البته شما شخصیتهای داستان رو با اسم زنونه تصور کنین یا شخصیتهای عکس رو با جسم مردونه!!!!!!!!

بازم ارادت خدمت بهناز خانم

خودم نمی دونستم دیشب فهمیدم استعداد هنریم از کجا ریشه گرفته ؟

دیشب داشتم عکسای قدیمی پدر بزرگم رو می دیدم که حدود 50سال قبل گرفتن و خوب که دقت کردم دیدم نمیدونم عکاس کی بوده (چون پدر بزرگم در همه عکسها هستن) ولی چقدر کادر بندیا دقیق و انتخاب محیط عالی بوده.چند تا از عکسهارو می ذارم تا بدونین من هنرمو مدیون کی هستم .البته بگم آجان ( ما به گویش تبریزی به پدر بزرگ آجان میگیم)خوبم که همیشه مدیونشم پارسال عید فوت شدند اگه از مطلب خوشتون اومد براش یه فاتحه بفرستید.

این خانم محترم مامان بزرگمه و اون آقا و بچه مامان گلم و آجانم هستن(این عکس در مشهد گرفته شده )

این عکس که سر تیتر همه عکساس آجان و مادر بزرگن که مجردی میرفتن مشهد

توی این عکس کنار استاد فردوسی همه خونواده هستن جز دای جون خلیل که هنوز به دنیا نیومده بودن و تو اون دنیا مشغول شیطنت بودن

اگه دوست دارید بقیه این شاهکار هارو ببینید لطفا به ادامه مطلب برید

ادامه نوشته

تا حالا شده وقتی برای ساختن خونه خودت آجر کم بیاری بری خونه همسایه رو خراب کنی از اونجا برداری ؟

دیشب داشتم کلکسیون عکسای قبلی رو می دیدم چشمم افتاد به این عکس که چند سال پیش از داخل یکی از خونه های قدیمی روستای کندوان (حوالی تبریز) گرفته بودم پیش خودم گفتم من که از این زاویه از داخل خونه به بیرون نگاه میکنم آیا همون چیزیو میبینم که صدها سال پیش یه زن دیگه می دیده ؟آیا اون زن روستایی برای اینکه خونشو بسازه می رفته دیوار همسایشو خراب میکرده و ازش آجر بر میداشته ؟میدونین آخه بازم دیشب یاد یه ماجرایی افتادم که خیلی ذهنمو به خودش مشغول کرد.ماجرا از این قراره :

چند وقت پیش که از یه سفر کاری بر میگشتم بلیط اتوبوس تک نفره گیرم نیومد و مجبور شدم کنار یه بنده خدایی تا خونه سپری کنم.وقتی سوار شدم اون زودتر اومده بود و نشسته بود . یه دختر بیست و هف هش ساله چادری کمی بور با قد و قیافه معمولی .پیش خودم گفتم انگار بد نیست .خلاصه  به هم سلا م کردیم و نشستیم ده دقیقه از راه افتادن اتوبوس نگذشته بود که موبایل خانم زنگ زد و ایشون شروع کردن با لحنی عاشقانه گپ و گفت و گو کردن من گفتم لابد نامزدش یا دوس پسرشه خلاصه حرفاشون تمومی نداشت و من برای اینکه حوصلم سر نره ام پی تری عزیزمو روشن کردم و شروع کردم حال کردن .

یه نیم ساعتی که گذشت دختره زد رو شونه منو گفت میشه با هم آشنا شیم اگه طوری نیست . منکه اصلا از این تیپ ادمای روابط عمومی بالا نیستم با کراهت گوشی رو از گوشم در آوردم و شروع کردیم به حرف زدن و من از کار و شغلم گفتم و اونم گفت که وکیل دادگستریه و مجرده و اومده بوده برای آزمون دستیاری نمدونم چی چی . راستی برم سر اصل ماجرا :دختره بهم گفت میدونی کی بود باهاش حرف میزدم .گفتم لابد دوس پسرت .گفت نه راننده اتوبوس دیشبی بود که باهاش اومده بودم .گفتم : با هم نسبتی دارین . گفت : نه ولی می خوایم پیدا کنیم .گفتم به سلامتی مبارک باشه .بعدش رسیدیم به رستوران بین راهی و من و اون خانم پیاده شدیم بریم دست به آب .توی رستوران یه دفعه گوشی خانم زنگ زد و در حال صحبت کردن با گوشی رفت طرف ویترین و کلی سوهان و پشمک و ... سفارش داد و بعد از مغازه دار پلاستیکشو گرفت و اومد . بهش گفتم پولشو ندادی اینگار ؟گفت : مجانیه بیا تو هم چند بسته انتخاب کن .گفتم به چه مناسبتی 22 بهمنه گفت : نه راننده دیشبی زنگ زده سفارشمو کرده .گفتم :ممنون من شیرینی نمی خورم.بعد یهو جرقه ای به ذهنم رسید ازش پرسیدم راستی راننده اتوبوسا نباید مجرد باشن پس این پسره چطور مجوز گرفته ؟گفت:مجرد نیست .

یهو کل دنیا دور سرم گردید .داشتم بالا می اوردم .گفتم :پس تو چطور باهاش دوست شدی؟

گفت : چه ربطی داره ؟ تو این دوره زمونه این چیزا مهم نیست.ببین الان چقدر برام فایده داشت .

گفتم مگه تو مشکل مالی داری ؟ تو که شاغلی و خونه و ماشین داری .

گفت : به هر حال با این کار حال میکنم .لابد زنش یه مشکلی داره ما چه گناهی کردیم.

خلاصه سرتونو درد نیارم از اینکه مطمعنم اون آقای راننده در حالیکه 20 30 تومن شارژ برای دوس دخترش فرستاد و کلی جنس براش سفارش داد اگه زن و بچش تو خونه میگفتن فلان چیزو نداریم می گفت : از کجام بیارم شما پای جون من نشستین

خلاصه زیادن آدماییکه می خوان با خراب کردن زندگی دیگران برا خودشون خونه بسازن و هستن آدمای کثیف و نادونی که بهشون پا میدن .من میگم لیاقت مردا همینجور زنان که اونارو فقط برای پول خرج کردن می خوان اونا لیاقت نوع دیگری از زنهارو ندارن وگرنه میشه مث قضیه دستمال ابریشمی که بیوفته دست ....

تا حالاشده پول خرج کنین تا زندگی خودتونو خراب کنین؟

امشب داشتم اخبار برنامه موزیک شبکه من و تو رو میدیم داشت 10 تا خواننده زن میلیاردر جهان رو نشون میداد تو صدر اونا مدونا بود که تا حالا 300 ملیون نسخه از آلبوماشو فروخته .حالا این آلبوما رو کی خریده ؟ ما آدمای احمق من خودم عاشق موزیکم ولی خوب که فکر میکنیم ما صبح تا شب میریم تو نا کجا آبادها کار میکنیم و پول در میاریم بعد میریم مثلا کنسرت مدونا یا بیانسل اونا پول مارو میگیرن و باهاش میرن بدنسازی میکنن و هر روز خودشونو خوش گل تر از قبل میکنن چون شغلشون اینه بعد میشن زیباترین و جذاب ترین زنان دنیا بعد شوهرای احمق خودمون عاشق اونا میشن و ما از چشمشون می افتیم دیگه مارو نمی پسندن و می خوان زناشون مث اونا بت زیبایی باشن و این در حالیکه اینقدر شعور ندارن که اونا چقدر روزانه خرج زیبایی و بدنسازیشون میکنن (حیف ما زنا که مجبوریم با این موجودات نادونی زندگی کنیم)خلاصه این زنجیره کثیف ادامه پیدا میکنه و خونواده ها از هم می پاشن و عشق بین آدما میمیره و ما برای جبران کمبود محبت دوباره برمیگردیم سراغ دنیای رویایی و زیبایی که همون خواننده ها تو موزیکاشون برامون میسازن و این چرخه ادامه داره.