دردهای من

دردهای من 
جامه نیستند
تا ز تن در آورم 
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا 
ز نای جان بر آورم 
دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است
دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند 
من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند 
انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است 
دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟
این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج
اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است 
دست سرنوشت
خون درد را 
با گلم سرشته است 
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟
دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟
درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است

من چگونه خویش را صدا کنم؟


خواهر پاپ / عباس معروفی

آن که رفتنی ست به هيچ قيمتی نمی ماند. نمی توانی به چهارميخش بکشی. بگذار برود. اصرار نکن،

پيش از آن که غرورت را به باد بدهی از فکرت بيرونش بينداز، و تا حد کافری انکارش کن. حتا اگر خدا باشد!


عباس معروفی میگه

تو که نمی دانی!


وقتی به خوابم می آیی
چه جوری بوی تنت را
نفس می کشم
و عمیق در آغوشت می چرخم
تو که نمی دانی
چه جوری
چال بالای لبت را
می بوسم
و دست هام را می برم توی موهات
عشق من!
تنها خواب مرز ندارد
تاریخ و جغرافیا مرز دارد
مرض دارد
غرض دارد
ادبیات اما
رویا و خیال را بی مرز می کند
و تو هر شب بی پروا
در خوابم راه می روی می خندی
نگاهت می کنم
وقتی به خوابم می آیی
تو که نمی دانی
چه قشنگ برایم
شیرین زبانی می کنی.
راستی!
مرگ هم مرز ندارد
و من برای تو
می میرم
تو که نمی دانی!

یه شب

وعده

یه داستانه حتمن همتون شنیدین که یه پادشاه به یه نگهبان میگه سردت نیست ؟

نگهبان میگه : عادت کردم

شاه میگه : میدم امشب برات لباس بیارن

ولی یادش میره

فردا جسد نگهبانو پیدا میکنن که روی دیوار نوشته وعده لباس گرمت ویرانم کرد

....................................................................................

من وقتی دوباره این داستانو خوندم یاد رابطه خودم با خدا افتادم

اگه خدا وعده نداده بود که خیلی مهربونه حتی از مامانم هم بیشتر

اگه وعده نداده بود که تو اخرین لحظات به ادما کمک میکنه اونوقت تکلیف خودمونو میدونستیم یه خاکی تو سرمون میریختیم این وعده های خدا بود که ویرانم کرد


من دوست ندارم

دوست ندارم از اون دسته ادما باشم که هروقت به چیزیکه می خوان رسیدن مومن میشن و اگه بد اوردن کافر

از خودم متنفرم که الان که بد اوردم اونم خیلی ناجور دیگه خدارو دوست ندارم

پیامبر عکاسان

سالگادو یک لیتوانیائی برزیلی و ششمین فرزند از خانواده مردی چوپان است. در دوره کودکی بعد از چندسالی خانه بدوشی، سرانجام به سائوپولو رفت و در آنجا به تحصیل در رشته اقتصاد پرداخت. در سال 1969 به دلیل مخالفت با حکومت دیکتاتوری نظامی از پاریس متواری شد.

سالگادو پس از دریافت دکترای اقتصاد به عنوان اقتصاد دان برای سازمان بین المللی قهوه مشغول به کار شد.

ماموریت های کاری او برای بانک جهانی که معمولا به کشورهای افریقایی بود، سرآغاز علاقمندی و گرایش به عکاسی در او شد و در طی یکی از همین ماموریتها درست هنگامی که 30 سال تمام داشت در سال 1973 به عکاسی روی آورد.







تنهایی

الان که می خواستم جواب نظریکی از دوستان رو بدم یه چیزی متوجه شدم

ما میگیم من تنهام

یعنی اینکه همه فامیلامون و دوستامون مردن ؟

نه مافامیل داریم پدر و مادر داریم دوست داریم همکار داریم

ولی میگیم تنهاییم

این یعنی از بودن با همه این ادما لذتی نمیبریم

یعنی تنهاییمونو دوست داریم به شیوه خودمون پر کنیم





به نظرم ارزششو داشت

دیدن کارهای جالب و شیرین زبونیای امیر حسین ارزششو داشت اینهمه راه بریم اونجا

پارک سراب

توی راه اردبیل به شهر سراب رسیدیم یه پارک داشت مثل بهشت میموند از بس توش گلهای قشنگ کاشته بودند دست باغبونش درد نکنه من تاحالا پارک به این قشنگی ندیده بودم و پربود از درخت سیب که کسی هم سیبهاشو نچیده بود

این عکس از یه نمونه گلهای اونجاست

اندر احوالات شهر تبریز و چای ذغالی

سلام به همه دوستان(بخصوص اوناییکه تو این مدت یاد ما بودن)


قول داده بودم از خاطرات سفر براتون بگم

من همیشه از بچگی عاشق تبریز بودم نه به خاطر هوای  عالیش که هیچ جا پیدا نمیشه بلکه به خاطر مردمش

اونجا مردم امید به زندگیشون بالاست البته بگم من تو شهر های زیادی زندگی کردم و اینو از روی تجربه میگم 

من وقتی میرم تبریز  از مردم انرژی میگیرم همیشه عاشق دونستنن و از اینکه بگن چیزیو نمیدونن ابایی ندارن  خیلی دوست دارن تو زندگیشون پیشرفت کنن و از پیشرفت دیگران ناراحت نمیشن (با عرض معذرت از دوستان اصفهانی این خصوصیت  رو در مردم اصفهان ندیدم )

حاضرم قسم بخورم اصلن کارشون به روانپزشک و قرص ضد افسردگی نمیکشه

حالا بگذریم اصلن ارتباط تبریز با چایی در چی بود ؟

مت رفته بودیم یه روز برای نهار ال گلی

وقتی داشتیم بساط رو میبردیم که پهن کنیم داییم از کنار یه خونواده که رد میشدیم بهشون به شوخی گفت : خوش به حالتون که چایی ذغالی دارین

همینکه ما نهار رو خوردیم دیدیم اقای همسایه در پارک با یک قوری چای اومد و گفت : منتظر شدم نهار رو بخورین بعد براتون چایی اوردم که بچسبه

خلاصه چنین مرامی اگه در مردمی به جز اذربایجان سراغ دارین بگین

تو ابن هفته اخیر چون مسافرتم و باگوشی میام وب متاسفانه نه میتونم مطلب بزارم نه این که نظربدم.

  تشکر از دوستانم بابت اینکه جمله با عنوان مسولیت از اگزوپری بوده نه شکیبای البته من مقصر نبودم به

اگه از دست كسي دلخوري بخون

روزي سقراط ، حکيم معروف يوناني، مردي را ديد که خيلي ناراحت و متاثراست. علت ناراحتيش را پرسيد ،پاسخ داد:"در راه که مي آمدم يکي از آشنايان را ديدم.سلام کردم جواب نداد و با بي اعتنايي و خودخواهي گذ شت و رفت و من از اين طرز رفتار او خيلي رنجيدم."

سقراط گفت:"چرا رنجيدي؟" مرد با تعجب گفت :"خب معلوم است، چنين رفتاري ناراحت کننده است."

سقراط پرسيد:"اگر... در راه کسي را مي ديدي که به زمين افتاده و از درد وبيماري به خود مي پيچد، آيا از دست او دلخور و رنجيده مي شدي؟"

مرد گفت:"مسلم است که هرگز دلخور نمي شدم.آدم که از بيمار بودن کسي دلخور نمي شود."

سقراط پرسيد:"به جاي دلخوري چه احساسي مي يافتي و چه مي کردي؟"

مرد جواب داد:"احساس دلسوزي و شفقت و سعي مي کردم طبيب يا دارويي به او برسانم."

سقراط گفت:"همه ي اين کارها را به خاطر آن مي کردي که او را بيمار مي دانستي،آيا انسان تنها جسمش بيمار مي شود؟ و آيا کسي که رفتارش نادرست است،روانش بيمار نيست؟ اگر کسي فکر و روانش سالم باشد،هرگز رفتار بدي از او ديده نمي شود؟ بيماري فکر و روان نامش "غفلت" است و بايد به جاي دلخوري و رنجش ،نسبت به کسي که بدي مي کند و غافل است،دل سوزاند و کمک کرد و به او طبيب روح و داروي جان رساند.

پس از دست هيچکس دلخور مشو و کينه به دل مگير و آرامش خود را هرگز از دست مده و بدان که هر وقت کسي بدي مي کند، در آن لحظه بيمار است

ما همه گوژپشتيم

 
 
الان ياد شاهكار بينظير ويكتور هوگو افتادم
گو ژپشت نتردام
تو اين داستان هركي عاشق يه نفره
كلود فرولو و كازيمودو عاشق دختر كولي هستن و دختر كولي عاشق فوبوس
اخر سرم دختره نميفهمه كي واقعن دوسش داشت و از نوع خودازاريايي كه سابقن گفتيم داشت و... در راه اين خودازاريا اعدام شد
فقط ميمونه ويكتور هوگو كه چطوري زندگي روزمره مارو به تصوير كشيده
واقعن كسايكه به علاقه دوطرفه ميرسن خيلي خوشبختن
ماحاضريم مثل دختر كولي به خاطر عشقيكه خودمون اونو عشق ميدونيم بميريم ولي توجهي به كساييكه عاشق مان نداشته باشيم
 
نگاره: ‏الان ياد شاهكار بينظير ويكتور هوگو افتادم
  گو ژپشت نتردام
تو اين داستان هركي عاشق يه نفره 
كلود فرولو و كازيمودو عاشق دختر كولي هستن و دختر كولي عاشق فوبوس
اخر سرم دختره نميفهمه كي واقعن دوسش داشت و از نوع خودازاريايي كه سابقن گفتيم داشت و در راه اين خودازاريا اعدام شد 
فقط ميمونه ويكتور هوگو كه چطوري زندگي روزمره مارو به تصوير كشيده 
واقعن كسايكه به علاقه دوطرفه ميرسن خيلي خوشبختن
ماحاضريم مثل دختر كولي به خاطر عشقيكه خودمون اونو عشق ميدونيم بميريم ولي توجهي به كساييكه عاشق مان نداشته باشيم‏

مسوليت

خسرو شكيبايي ميگه :

تا زنده اي در برابر كسيكه  به خودت علاقمند كردي مسولي ...

راضي گفت : اگه علاقه يه طرفم باشه بازم ما مسوليم؟

من ميگم : مسوليتش از اين نوعه كه حداقل تحقيرش نكني

سپ ميگه : حتي اگه دوطرفم باشه بازم تو رفتارا خيلي بايد دقت بشه

سراب

 
  قیصر امین  پور میگه
 
حتّی اگر نباشی، می آفرینمت
چونانکه التهاب بیابان سراب را
 
خوش به حالش اینقد دلش خوش بوده مگه میشه معشوق افرید؟ ما که مثل خدا نیستیم ما هیچی نیستیم ضعیفیم
الان میبینم خدا بودن چه خوبه اون تنها چیزیه که بهش حسودیم میشه
 
 

از این شبا هیچ ادمی نداشته باشه

شب که آرام تر از پلک تو را می بندم
در دلم طاقت دیدار تو تا فردا نیست

مردم رو دوست دارم

مردم رو دوست دارم ، پس هيچوقت اونارو قضاوت نميكنم
 

اندر حرام بودن غم و غصه

هــمـانـطـورکــه خــوردن شــراب حــرام اســت ، خــوردن غــصـه هــم حـــرام اســت و خـــوردن هـیـچ چــیـز مــثـل خــوردن غــصـه حــرام نــیـسـت ... ... اگـر مــا فـهـمیدیــم کــه جـهان دار عــالم اوســت دیــگـر چـه غصــه ای بــایـد بخـــوریـم ؟ . . . "دکتر الهی قمشه ای"

پس من که هی غصه میخورم اصلن نفهمیدم جهاندار عالم کیست ؟

الف لام میم

الفبای درد از لبم می تراود
نه شبنم ، که خون از شبم می ترواد
سه حرف است مضمون سی پاره ی دل
الف ، لام ، میم. از لبم می تراود
چنان گرم هذیان عشقم که آتش
به جای عرق از تبم می تراود
ز دل بر لبم تا دعایی بر آید
اجابت ز هر یاربم می تراود
ز دین ریا بی نیازم ، بنازم
به کفری که از مذهبم می تراود

قیصر امین پور

متفاوت

نمیدونم مامان وبابام چه اشتباهاتی کردن تو تربیت  من و دوران کودکیم که از بچگی اینقد دوست داشتم از همه دوستام و دوروبریام و فامیل و .. متفاوت باشم اونم یه جور تفاوت خاص همیشه خلاف مد لباس میپوشم یا مثلن دوست دارم بلاخره با مردم عادی یه جورایی فرق کنم دچار نوعی خود شیفتگی هستم شاید

چند وقته زده به سرم هر وقت میرم بیرون به همه ادما راه میدم به هر کی می خواد دور بزنه هرکی می خواد از پارک بیاد بیرون هر کی می خواد بپره تو خیابون یا پارک کنه خلاصه اینقد اینکارو میکنم که ماشینای پشت سرم به نشانه حماقت من برام بوق میزنن یا دنده عقب میگیرن و سبقت میگیرن و یه فحش نثارم میکنن (اینقد کیف داره)

ولی حالا بگم از اوناییکه بهشون راه دادم اگه گودزیلا دیده بودن اینقد متعجب نمیشدن

 

یه چیزیکه بیشتر از هر چیزی بهم حال داده تاحالا اینه که پشت چراغ قرمز یه نگاه عاقل اندر سفیه به ماشین کناری بندازم و صدای موزیکو بلند کنم که انگار اصلن برام مهم نیست و بعد دستمو بذارم روی دنده و چند بار گاز بدم کافیه یه خانم اینکارو بکنه اونوقته که شعله های استارت مسابقه رالی زده میشه و بعد چند سانتم بری جلو تر از طرف وایسی بعد که چراغ سبز شد و طرف با سرعت ۲۰۰تا تیک اف کرد تو با سرعت لاک پشتی و بادنده صفر حرکت کنی و اونو تو رالی تنها بذاری

بازم میگم نمیدونم تو دوران کودکیم چه اشتباهی شده

 

سوئ تفاهم

یک موقع دوستان سوئ تفاهم نگیرند که عکس هدر وب اینجانب هستم

اون بیشتر شبیه تیلور سویفه نه من

من یه ادم معمولیم

بهشت

اصولا زندگی آسونتر نمیشه ..

 

اصولا زندگی آسونتر نمیشه ..  این ماییم که پوست کلفت تر میشیم

دلبر آن است که مویی و میانی دارد!!!

نمیدونم تو دل دوستم که این مطلب رو میگفته چی بوده

ولی وقتی من این جمله رو میشنوم یه چیزایی به ذهنم میاد

بعضیا راهو اشتباه میرن یه بار رفته بودم تو یه سایت همسریابی اینقدر خندیدم کلی

پسرا خصوصیات همسر مورد علاقشونو نوشته بودن مثلن :

قد بالای ۱۶۰-سایز ۴۰ تا ۴۶ - یه بار یکیشون نوشته بود موهای رنگ کرده یعنی این چه ملاک حیاتی و مهمیه به نظر شما - یعنی اگه زنشون موهاش رنگ کرده نباشه چی میشه ؟ کارشون به طلاق میکشه ؟

نمیتونم ادعا کنم که قیافه طرف برام مهم نیست که باید دلچسب باشه ولی اینجور شرط و شروط گذاشتنم از عقل به دوره چون لب پروتز کرده و قد بالای ۱۶۰ نمیتونه جای مهر و محبت و وفا رو پرکنه تو زندگی خصوصی

فرض بگیرین با مانکن ترین زن دنیام برین زیر یه سقف ولی وقتی باهاش میری بیرون همش حواسش به پسرا و مردای دیگه باشه این جور زندگی چه ارزشی داره و برعکسش برای خانمها هم همینطور

جدیدا یکی از دوستان داره از شوهرش طلاق میگیره دلیلش هم اینه که پسره خیلی خوشگله جو گرفتسش وقتی تو خیابون دخترا بهش محل میذارن پاهاش سست میشه به زنش گفته باید با دوست دخترام کنار بیای

 

بازار

یکی دیگه از جاهاییکه بهم انرژی مثبت میده بازاره البته نه از نوع امروزیش و نه از نوع پاساژیش چون اونجاها بازاره برای معامله خیلی چیزا فقط کالا رد و بدل نمیشه

برای گرفتن یا دادن تخفیف پای چیزای دیگه به میونم میاد گاهی اوقات

نود درصد خلق الله هم نیومدن خرید اومدن شماره بگیرن یا بدن

من بازارای دهات شمال رو دوست دارم که هرکی هرچی داشته توخونش رو برمیداره میاره گل و گلدون و ترشی و مربا و تخم مرغ و ظرف و ظروف و چیزای بامزه

یادمه رفته بودیم انزلی بازار قدیم کنار پل قدیمی از فوبیای دوربین هراسی مردم ایران مجبور شدیم دوربین رو گردنمون باشه و دکمشو چیلیک چیلیک فشار بدیم حدود دویست تایی عکس گرفتیم یکی ادمه کله نداشت و یکی پا نداشت و ... خلاصه کلن ده تا عکس درست و درمون از توشون پیدا کردیم اینم یکیش

انرژی فرا مثبت

یکی از جاهاییکه بودن در اونجا بهم انرژی فرا مثبت میده بخصوص شبای زمستانی و پاییزی که جمعیت برای فرار از گرما زیلو ننداخته باشن و راه بندان نکرده باشن برای خرید بستنی و فالوده و به جای اینکه تو جمع صدنفری مثلن خانوادگیشون بگن و بخندن یا پاسوربازی کنن یا بل اخره اومدن بیرون چیکار کنن یه کاری بکنن نه اینکه تخمه بشکنن و به ادمای اطراف مثل سینمای مجانی زل بزنن

نمیدونم کی یاد میگیریم با خونوادمون خوش باشیم و به انچه داریم قانع

بازم نمیدونم  حیف نیست بهترین اوقاتیکه در کنارهم هستیم رو اگه به چشم چرونی بپردازیم چی گیرمون میاد تو این معامله کثیف

خلاصه اونجا پل خواجو هستش که بریم روی لامپای کف پل وایسیم و ژست اژدها بگیریم و از خودمون عکس بندازیم

یه شب چند سال پیش این پدربزرگ محترم ساعتای یک نصفه شب بود نمیدونم چرا اومده بود رو پل نی میزد پولم نمیگرفت انگار ولی پرترش عالی بود

 

اندر احوالات ما

من زنده بودم اما انگار مرده بودم

از بس که روزها را با شب شمرده بودم

 

یک عمر دور و تنها، تنها بجرم این که

او سرسپرده می‌خواست، من دل‌سپرده بودم

 

یک عمر می‌شد آری در ذره‌ای بگنجم

از بس که خویشتن را در خود فشرده بودم

 

در آن هوای دلگیر وقتی غروب می‌شد

گویی بجای خورشید من زخم خورده بودم

 

وقتی غروب می‌شد ... وقتی غروب می‌شد ...

کاش آن غروب‌ها را از یاد برده بودم

 

شاعر علی بهمنی

بازم عکسای قدیمی

 من در مقابل عکسای قدیمی نمیتونم خودمو کنترل کنم

مردم روستای ایلخچی تبریز حدود ۴۰ سال قبل فکر کنم مراسم شاخصی روز عاشورا بوده

کادر بندی این عکس و منظرش رو خیلی دوست دارم حدود ۳۰ سال قبل گرفته شده

ادمای توی عکس بعضیاشون رفتن اما اوناییکه هستن یه دنیایی دارن برای خودشون و یه قصه هایی