وصیت

بعد از سر زدن به وب یکی از دوستان که خدا پدرشونو رحمت کنه و شنیدن  آهنگ grave digger یادم افتاد محلی به نام تنگ سیاه رو بهتون معرفی کنم.

به نظر من اونجا زیبا ترین مکان دنیاست . تو استان چهار محال و بختیاری یه تالاب هست به نام چغاخور و کنار اونم یه دره زیباست که حتی تابستونا هم رو قله کوهاش برف داره من همیشه دوست داشتم منو بعد از مردن اونجا دفن کنن و اینو به خونوادم هم گفتم . من از قبرستونای شلوغ و مثل هم که ادم مردشو گم میکنه و نمیتونه راحت بشینه گریه کنه بدم میاد چون هزاران نفر دوروبرت هستن . خیلی هم خوشحالم پدر بزرگم رو وادی رحمت خاک نکردن و بردن روستای محل تولدش چون اونجا واقعن یه حس و حال دیگه ای داره !

خلاقیت شهرداری تبریز برای اکواریم ماهی شب عید

پارک سراب

توی راه اردبیل به شهر سراب رسیدیم یه پارک داشت مثل بهشت میموند از بس توش گلهای قشنگ کاشته بودند دست باغبونش درد نکنه من تاحالا پارک به این قشنگی ندیده بودم و پربود از درخت سیب که کسی هم سیبهاشو نچیده بود

این عکس از یه نمونه گلهای اونجاست

اندر احوالات شهر تبریز و چای ذغالی

سلام به همه دوستان(بخصوص اوناییکه تو این مدت یاد ما بودن)


قول داده بودم از خاطرات سفر براتون بگم

من همیشه از بچگی عاشق تبریز بودم نه به خاطر هوای  عالیش که هیچ جا پیدا نمیشه بلکه به خاطر مردمش

اونجا مردم امید به زندگیشون بالاست البته بگم من تو شهر های زیادی زندگی کردم و اینو از روی تجربه میگم 

من وقتی میرم تبریز  از مردم انرژی میگیرم همیشه عاشق دونستنن و از اینکه بگن چیزیو نمیدونن ابایی ندارن  خیلی دوست دارن تو زندگیشون پیشرفت کنن و از پیشرفت دیگران ناراحت نمیشن (با عرض معذرت از دوستان اصفهانی این خصوصیت  رو در مردم اصفهان ندیدم )

حاضرم قسم بخورم اصلن کارشون به روانپزشک و قرص ضد افسردگی نمیکشه

حالا بگذریم اصلن ارتباط تبریز با چایی در چی بود ؟

مت رفته بودیم یه روز برای نهار ال گلی

وقتی داشتیم بساط رو میبردیم که پهن کنیم داییم از کنار یه خونواده که رد میشدیم بهشون به شوخی گفت : خوش به حالتون که چایی ذغالی دارین

همینکه ما نهار رو خوردیم دیدیم اقای همسایه در پارک با یک قوری چای اومد و گفت : منتظر شدم نهار رو بخورین بعد براتون چایی اوردم که بچسبه

خلاصه چنین مرامی اگه در مردمی به جز اذربایجان سراغ دارین بگین

بازار

یکی دیگه از جاهاییکه بهم انرژی مثبت میده بازاره البته نه از نوع امروزیش و نه از نوع پاساژیش چون اونجاها بازاره برای معامله خیلی چیزا فقط کالا رد و بدل نمیشه

برای گرفتن یا دادن تخفیف پای چیزای دیگه به میونم میاد گاهی اوقات

نود درصد خلق الله هم نیومدن خرید اومدن شماره بگیرن یا بدن

من بازارای دهات شمال رو دوست دارم که هرکی هرچی داشته توخونش رو برمیداره میاره گل و گلدون و ترشی و مربا و تخم مرغ و ظرف و ظروف و چیزای بامزه

یادمه رفته بودیم انزلی بازار قدیم کنار پل قدیمی از فوبیای دوربین هراسی مردم ایران مجبور شدیم دوربین رو گردنمون باشه و دکمشو چیلیک چیلیک فشار بدیم حدود دویست تایی عکس گرفتیم یکی ادمه کله نداشت و یکی پا نداشت و ... خلاصه کلن ده تا عکس درست و درمون از توشون پیدا کردیم اینم یکیش

انرژی فرا مثبت

یکی از جاهاییکه بودن در اونجا بهم انرژی فرا مثبت میده بخصوص شبای زمستانی و پاییزی که جمعیت برای فرار از گرما زیلو ننداخته باشن و راه بندان نکرده باشن برای خرید بستنی و فالوده و به جای اینکه تو جمع صدنفری مثلن خانوادگیشون بگن و بخندن یا پاسوربازی کنن یا بل اخره اومدن بیرون چیکار کنن یه کاری بکنن نه اینکه تخمه بشکنن و به ادمای اطراف مثل سینمای مجانی زل بزنن

نمیدونم کی یاد میگیریم با خونوادمون خوش باشیم و به انچه داریم قانع

بازم نمیدونم  حیف نیست بهترین اوقاتیکه در کنارهم هستیم رو اگه به چشم چرونی بپردازیم چی گیرمون میاد تو این معامله کثیف

خلاصه اونجا پل خواجو هستش که بریم روی لامپای کف پل وایسیم و ژست اژدها بگیریم و از خودمون عکس بندازیم

یه شب چند سال پیش این پدربزرگ محترم ساعتای یک نصفه شب بود نمیدونم چرا اومده بود رو پل نی میزد پولم نمیگرفت انگار ولی پرترش عالی بود

 

تندیس 4 متری کوروش کبیر در پارک المپیک سیدنی استرالیا

اونوقت تو میدونا و پارکهای کشور خودمون چند تا از تندیسهای کوروش هست ؟

بچه های استرالیایی باید با تاریخ کشور ما آشنا بشن ولی بچه های خودمون با سایز اندام جنیفر لوپز و مارک آخرین کفش بکام

تفاوت سلیقه

هر وقت پدر می خواد مارو ببره بیرون گردش معمولن همه کار پیدا میکنن ، یکی درس داره ، یکی مریضه ، یکی با دوستش قرار داره ، یکی کلاس اینترنتی داره ، خلاصه هزار جور بهونه میاریم که حتی سه کیلومترم با هاش جایی نریم .

حتما میگین چه بچه های بدی هستیم ولی من چند سکانس از گردش امروز رو براتون شرح میدم بگین اگه شما بودین چیکار می کردین .

خداییش اگه هوا بارونی نبود و مه و منظره هام دلپذیر نبودند که این چند تا عکس رو بگیرم چیز دیگه ای از این سفر یه روزه با پدر نداشتم بگم.

سکانس اول : چون پدر مسیر رو تا حالا نیومده و بار اولشه و میترسه گم بشه ماشینو داده به من برونم و بارونم میاد و کف خیابون  چاله ها پر از آب شده - پدر می خواد برای صبونه چای نپتون بخره میگه بزن کنار برم در سوپر - من اروم اروم میرم کنار که یه دفعه چرخ ماشین میره تو یه چاله و کمی آب می پاشه به یه بنده خداییکه وایساده بود کنار خیابون - من شیشه رو میدم پایین و ازش معذرت خواهی میکنم در حالیکه اصلن مقصر نبودم و همه جا پر بود از چاله و آب بارون - طرف به جای اینکه بگه اشکالی نداره میاد کلشو میکنه تو ماشینو میگه مگه کوری ؟

من بهش میگم منکه معذرت خواهی کردم عمدا نبود _انگار ما ایرانیا جنبه معذرت خواهی نداریم باید پامو میذاشتم رو گاز و میرفتم _ بعد اصلن ماجرای منو اون بنده خدارو ول کنین بابام به جای اینکه از من طرفداری کنه برگشته میگه : کارات اصلن عاقلانه و مناسب  شانت نیست - مثل اینکه دنیارو زدن تو سرن

همیشه از این اخلاق بابام بدم میومد - همیشه از مردم میترسه - هیچوقت از من حمایت نکرده - همیشه سرکوبم کرده

سکانس دوم : همه داریم یه آهنگ مجاز که بارها از رادیو هم پخش شده رو گوش میدیم البته توی فلشمون که یه دفعه حس نمیدونم چیه پدر گل میکنه و صدای ضبطو کم میکنه و میگه : نمیدونم چه لقمه حرومی اوردم خونه که بچه هام چنین موجوداتی شدن و چنین آهنگایی گوش میدن مگه رادیو چشه ؟؟

اصلن جوابی نداشتیم بهش بدیم

بعدشم کل مسیرو تا مقصد هممون مثل اوناییکه هیبنوتیزم شدن زل زده بودیم بیرون و به ماشینایی نگاه میکردیم که خونوادگی اومده بودن بیرون  و دور هم میگفتند و میخندیدند

    بالای تپه ها که ابرها اومده بودن پایین


   اینجا صبونه خوردیم و کلی لرزیدیم فکر کنم دما زیر صفر بود


   شبنم روی گلا در مه


  یه دره با آبشار خیلی قشنگش که تله کابین هم داشت ولی ما هیچکدوم دل و دماغشو نداشتیم بریم


  یه دره که لبش خوابیدیم و خیلی چسبید چون نسیم ملایمی میومد و ویو زیبایی داشت

آشتی

بعد از جنگ و دعوا و قهر اس ام اسی بین من داییم

5 شنبه بل اخره آشتی کردیم و اونم برای اینکه از دلم دراره اومد منو به زور برد چالوس

اصلن دلم نمی خواست برم چون فکر میکردم هوا گرم و شرجیه ولی خداروشکر از اون وقتی که راه افتادیم تا وقتیکه برگشتیم هوا ابری بود و بارونی و خوراک من بود

فکر نمیکردم اینقدر خوش بگذره

خلاصه خیلی به این مسافرت نیاز داشتم انگار دایی فهمیده بود

بهترین سکانس سفر اون  نصفه شبی بود که کلی سیب زمینی خریدیم و گذاشتیم لای آتیش و بعد با کره خوردیم

خوشمزه تراز کباب شب قبل تر بود و بیشتر چسبید






          

با توجه کردن به برداشت های دیگران از زندگی شما، حیات خود را به تاریکی نکشانید

الان دوباره زود قضاوت کردم و خیلی ناراحتم .یه بنده خدا اومده بود تو وبم و نظر گذاشته بود و گفته بود وبش رو به اسم روابط دختر و پسر لینک کنم منم چون اولا از لینک کردن خوشم نمیاد و دوما اصلن از روابط دختر و پسرم خوشم نمیاد فورا جوابشو دادم و وقتی داشتم لب تابو خاموش می کردم گفتم بذار یه سری به وب این بنده خدا بزنم .وقتی وبش بالا اومد دیدم من اشتباه کردم و ایشون قصدشون اینه که جوونا با ارسال خاطراتی که دارن به همدیگه کمک کنن تا از این منجلابی که امروزه به اسم تمدن و پیشرفت توش گیر کردن بیان بیرون خیلی از دست خودم ناراحت شدم و به شمام توصیه مبکنم حتما به وب ایشون سر بزنید البته من برعکس ایشون اصلن آدم مذهبی نیستم اصلن  !ولی عقیدم در این زمینه باهاشون یکیه خدا خیرش بده http://ravabetgfbf.blogfa.com/

اینم یه عکس  که از تالاب چغاخور در جاده اهواز هستش البته در استان چهار محال و بختیاری

دلم هوای پل زمان خان کرده بدجوری ! البته نه آدماش بلکه محیط طبیعیش

امروز هوا بارونی بود و نمی دونم چرا دلم هوای پل زمان خان کرد .راضی و سپید و مائده می دونن که اونجا چه محیط انسانی سالمی داره برای مجردی رفتن و فرهنگا بالاست اما اگه ریسک کنی و چند تا قرص اعصاب بخوری و بتونی اصفهانیارو که تشریف آوردن دهکرد برای گذشت و گذار تحمل کنی جای خوبی برای تنفسه.

خلاصه برای اوناییکه تا حالا شهرکرد نرفتن بگم معرکس بخصوص اون لحظه ایکه از بالای گردنه با ماشین سرازیر میشی اونجا و یه دفعه اون فضای سبز ظاهر میشه.بازم میگم اگه کسی می خواد بره اونجا لطفا 5 شنبه جمعه نره که از دست مردم شریف اصفهان که از شهرشون اومدن اونجا بگردن کلافه میشه و دمشو میذاره رو کولشو در می ره!!!!!!!!!!!!!!! مگه اینکه مث خودشون ............. و .................. باشه.

نمای نزدیک پل 


و اینم یه منظره از بالای پل

البته جدیدا اونجا رفتینگ هم گذاشتن که من هنوز امتحان نکردم و نمی دونم هزینش چقدره و چقدر کیف میده ولی یکی از بچه های دانشگاه که آتلیه عکاسی و فیلمبرداری داشتن از تهران عروس و دامادای خوشبخت رو می بردن پل زمان خان برای رفتینگ و درست کردن کلیپ عروسی و خیلی راضی بود!

مسابقه نجات تم مرغ

عکسهاییکه تو این چند پست اخیر می زارم رو فقط به آسموناش نگاه کنید انگار خدا قلمو دستش گرفته و اونارو نقاشی کرده این عکسها رو پارسال توی جاده خوانسار به محلات با راضی گرفتیم .وقتی سپیده رو برده بودیم مسابقه نجات تخم مرغ مثلا ما سر پرستش بودیم اونو سپردیم به مسول خوابگاه و خودمون رفتیم محلات شب تو اون مدرسه رویایی همیشگی کنار باغ موندیم و تا صبح از سرما به خود لرزیدیم چون جا نداشت و ما تو کتابخونه خوابیدیم .من که خیلی طرفدار علم و دانشم ساعت 2 بلند شدم به راضی گفتم بیا این کتابارو بسوزونیم بلکه گرم شیم ولی اون قبول نکرد چون بیشتر از من طرفدار علم و دانش بود!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

یک جمعه خانوادگی در ارتفاعات البرز

امروز تصمیم گرفتیم خانوادگی بریم کوه که از دست گرمای هوا خلاص بشیم من طبق همیشه گفتم بریم طرفای دیزین و شمشک و هر طور بود همه رو راضی کردم .خلاصه بگم اونجا عالی بود توصیه میکنم تا تابستون نشده و هوا گرم نشده یه سر برین حتما.اونجا هنوز شکوفه ها روی درختا بودند و دمای هوا 7 و 8 درجه ای از اینجا خنک تر بود.اگه با من بود تا شب می موندم ولی حیف که گروه خانوادگی بود و بچه مچه ها دست و پامونو بسته بودند.این دو تا عکس زیبا از مناظر جاده

این عکس آقای زحمتکشی بود که از صبح که ما اتراق کرده بودیم و فقط عکس میگرفتیم و بساط نهار و به پا کرده بودیم تا بعدالظهر توی مزرعه کناری بیل میزد و من زیر نظرش داشتم وقتی رفت کنار جاده تا سوار ماشینای تو راهی بشه تا ده برسوننش منم از فرصت استفاده کردم و از مادر جان خواستم زحمت عکس رو بر عهده بگیرند.

اینم به خاطر بچه های معماری میذارم که عکس یه ساختمون تو راه بود که بسیار طراحی خلاقانه ای داشت.

با عرض تبریک روز معلم و امید به اینکه معلما منظور واقعی حرف منو برداشت کنن و سوئ برداشت نشه

این 4 نفر هانیه و سپیده و راضیه و منیم (که من عکاسم) که پارسال عید داشتیم  می رفتیم ارومیه خونه دایی ضیا عید دیدنی و تو راه دیدیم ای دل غافل اشتباه اومدیم شاید من خسته بودم و اشتباهی رونده بودم .گفتم خاک تو گورتون من تو رانندگی در نظر می گرفتم و میروندم شما چیکار می کردین رسیدیم کویر لوت که یهو هانی جون گفت : نه عزیزم اینجا دریاچه ارومیس تو چند ساله نیومدی .خلاصه این داستان که گفتم چه ربطی به روز معلم داشت این سه نفرو دیدید تو عکس چه مودب نشستن مث شاگردای درس خون مثلا منم معلمشونم و دیالوگ زیر بین ما اتفاق می افته خودتون این نماشنامه رو تصور کنین

 عنوان نمایشنامه :اجازه آقا... دروغ گفتي!
 

برپا .... برجا
اجازه آقا؛ مي‌خواستم از طرف بچه‌هاي كلاس روزتان را تبريك بگويم. آقا معلم ما هر چي داريم از شما داريم. همه اين گرفتاري‌ها را از شما داريم. اين مصيبت‌ها را از شما داريم. اين غمي كه داريم، اين اميدي كه نداريم، اين نشاطي كه نيست، اين رخوت را از شما داريم. موضع نگير آقا معلم، اين‌همه سال گفتي و شنيديم، حالا كه نمره نمي‌خواهيم و حرف، حرف دل است، شما بشنو.
اجازه آقا، حسن كثيف را يادت هست؟ مي‌گفتي هيچ گلي نمي‌شود. مي‌گفتي بهتر است ترك تحصيل كند و برود زير دست پدرش شاگردي. شده رئيس بانك، آقا شده، تميز شده اما هنوز بو مي‌دهد، بوي رشوه، بوي رابطه، بوي گند كاغذ پاره ... آخ آقا ما دلمان غش مي‌رود براي بوي گند كاغذ پاره... مي‌ميريم براي چرك كف‌دست ... آخ اگر دست‌مان به اين كاغذپاره برسد.
آقا اجازه؛ «مجيد تك‌ماده» را ديدي توي تلويزيون؟ آقا خاك بر سر ما كه مجيد شده رئيس دانشگاه‌مان! يادتان هست مي‌گفتيد با دروغ به هيچ جا نمي‌رسيد؟ آقا با همين دروغ شده رئيس دانشگاه... يك‌مقداري هم جعل مدرك قاطي دروغ‌هايش كرد. آقا شما با نوستراداموس نسبتي نداري؟ (قهقهه بچه‌هاي كلاس) آقا جان مادرت ديگر پيش‌گويي نكن.
آقا ببخشيدها، لعنت به انشاي «علم بهتر است يا ثروت»! خاك بر سر ما كه داستان ساختگي «چوپان دروغگو» را باور كرديم. كجاي داستان زندگي دروغگو بدبخت شده كه شما يادمان داديد؟ دروغگو خودش گرگ است آقا، اين خيانتي كه در حق ما كرديد را در حق اين طفل‌هاي معصوم نكنيد. اجازه بدهيد همه گرگ باشيم، نه عده‌اي گوسفند كه خوراك‌ گرگ‌ها. نبايد نااميدتان كنم آقا، اما نهايت تلاش‌تان همين گوسفندي‌ست كه جلوي شماست.

اجازه آقا، ما بريديم... كجا را نگاه مي‌كني آقا، از زندگي بريديم. چه تبريكي، چه كشكي، چه روز معلمي؟ دلت خوش است توام

ببخشید کمی اشتباه شد البته شما شخصیتهای داستان رو با اسم زنونه تصور کنین یا شخصیتهای عکس رو با جسم مردونه!!!!!!!!

بازم ارادت خدمت بهناز خانم

عکس های   ناب از سد کارون  3در عید 92

قصد دارم جاهاییکه رفتم و دیدم رو کم کم معرفی کنم یکی از رویایی ترین مکانها سد کارون 3 در استان چهار محال و بختیاری هست آدم دیگه دلش نمی خواد از اونجا برگرده.این درخت هم که سایه انداخته اینجا درخت بلوطه که پوشش گیاهی اون منطقه رو تشکیل میده