یه داستانه حتمن همتون شنیدین که یه پادشاه به یه نگهبان میگه سردت نیست ؟

نگهبان میگه : عادت کردم

شاه میگه : میدم امشب برات لباس بیارن

ولی یادش میره

فردا جسد نگهبانو پیدا میکنن که روی دیوار نوشته وعده لباس گرمت ویرانم کرد

....................................................................................

من وقتی دوباره این داستانو خوندم یاد رابطه خودم با خدا افتادم

اگه خدا وعده نداده بود که خیلی مهربونه حتی از مامانم هم بیشتر

اگه وعده نداده بود که تو اخرین لحظات به ادما کمک میکنه اونوقت تکلیف خودمونو میدونستیم یه خاکی تو سرمون میریختیم این وعده های خدا بود که ویرانم کرد