...میخواهم بروم!

این مطلب از نوشته های فیروزه علیدادی دوست عزیزم هست که امیدوارم بتونیم یه روز باهم قدم بزنیم.
میخواهم بروم...
میخواهم ازمیان این گل و لای رد شوم
و
بروم!
...
دل من اینجا را نمی طلبد...
اینجا بوی آلودگی می دهد !
آسمانش آبی نیست !
اندیشه ها پاک نیست !
چه خوب که پاهای من توان راه رفتن ندارد...
نمیخواهم پا بر زمینی بگذارم که
آدمهایش بوی انسانیت نمیدهند...
قلب هایشان ازجنس محبت نیست...
مهربانی شان زلال نیست!
میخواهم بروم...
بروم...
...
اما به جایی که
ناپاک نیست...
دروغ حرف اول را نمیزند...
نیرنگ رنگی ندارد...
آنجا که آبی ؛ آبی ست...
پاکی ؛ پاکی ...
باید بروم
آری ؛
" بالاتر از سیاهی که رنگی نیست "
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت ۱۳۹۲ ساعت 20:45 توسط ...
|
همانام که هستم ........ نافهميدني ........ مثل هر اتفاق