در این سفر فهمیدم یکی ازبزرگترین نعمتهای الهی اینه که ادم یه باغچه ای داشته باشه تو حیاط که هر وقت دلش گرفت و حوصله هیچیز و هیچکس رو نداشت بره شلنگ ابو برداره بره سراغ باغچه اینقدر به درختا و گلها آب بده تا خفه بشن

تک تک برگاشونو بشوره

چند تا حشره باحال و خوشبختم پیدا کنه که اونجا دارن زندگیشونو میکنن و هیچی از غم و غصه نمیفهمن مثل این کفشدوزک باغچه ما